کولاک

یک وبلاگ برای خودم

کولاک

یک وبلاگ برای خودم

  • ۰
  • ۰

مدتی‌ست ننوشته‌ام. آنقدری که آخرین نوشته‌ام را هم فراموش کرده‌ام که چه بود و چه وقت نوشته‌ام ولی ننوشتن‌ام دلیل بر بی‌اشتیاقی‌ام نبوده و نیست.

این چند مدت بسیار سریع گذشت؛ حتی خیلی سریع‌تر از آن که بتوانم ثبت‌شان کنم. دقیقا مثل همیشه، فکرهای بزرگ و دستانی که روی هم ثابت‌اند و کاری نمی‌کنند. تصمیم‌های شاید بزرگی گرفتم و احساس می‌کنم افق دنیایی تازه به روی‌ام گشوده شده است.

بزرگ‌ترین اتفاق این چند وقت که خیلی نگران‌اش بودم و بابت‌اش خوش‌حالم، اتمام کارشناسی بود؛ مقطع طولانی، خسته‌کننده، پیرکننده، خاطره‌ساز و بزرگی که جوانی‌ام در آن سپری شد. احساس بدی راجع‌به کارشناسی ندارم اما مثل همیشه افسوس و حسرت و ای کاش‌هایی در دل‌ام مانده که اجتناب‌ناپذیر است. می‌توانست بسیار مفیدتر باشد، از هر لحاظ که فکرش را بکنی؛ حالا بعد از اتمام کارشناسی تازه به این نکته رسیده‌ام که خیلی بی‌سوادم. در این دوره استادهایی داشتم که با تمام سوادشان، ادعایی نداشتند و همچنان به دنبال یادگرفتن و یاددادن بودند؛ استادهایی که افق فکرشان آنچنان گسترده بود که معنای روشنفکری را در آنها دیدم. هرچند بودند آدم‌هایی که شاید نام آدم بودن هم برای‌شان اضافی باشد اما به‌هرحال ارزش‌اش را داشت که سختی‌اش را به جان بخری و تجربه کنی، ببینی، بشنوی و با تمام وجود احساس‌اش کنی.

همچنان افسوس می‌خورم برای عمری که بهتر می‌توانستم استفاده بکنم؛ برای لحظاتی که می‌شد پربهره‌تر، شادتر، فعال‌تر زندگی کرد، کار کرد، درس خواند و لذت برد.

باید این نکته را هر روز برای خودم مرور کنم که باید برای زندگی جنگید؛ این زندگی سخت است و باید برای همین زندگی سخت تلاش کرد. ای کاش همیشه یادم باشد که زندگی درست همین لحظات سخت و پراسترس و خسته‌کننده است که با هزار بدبختی منتظر گذرش هستیم.

بیشتر از این نمی‌خواهم تلخ‌اش کنم، هرچه بود گذشت و تمام شد و حالا این منم و این آینده‌ای که به شدت به من و کار کردن‌ام و تلاش‌ام وابسته است. در دنیایی که لحظه به لحظه در حال پیشرفت و ترقی‌ست، خوابیدن و راحت‌طلبی به معنای واقعی کلمه، مردن است.

آینده برای کسی‌ست که «حرکت» کند. سکون یعنی مرگ؛

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/ موجیم که آسودگی ما، عدم ماست

حالا با دنیای تازه‌ای روبه‌روام. انتخاب‌های من است که تفاوت‌ها را تعیین خواهد کرد. اینکه انتخابم چه باشد، مهم است.

حرف زیاد است و وقت و حوصله کم.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

جنگ

زندگی یعنی جنگیدن؛ دقیقا به همین اندازه بی‌رحم و خشن و به همین اندازه سخت و غیرقابل پیش‌بینی.
معمولا وقتی در شرایط سختی قرار می‌گیریم، البته نه به صورت لحظه‌ای بلکه در مقطع و مدت زمانی قابل ملاحظه مثلا خدمت سربازی یا دوران تحصیل یا خوابگاه، مشکلات مالی و بیماری و... این حرف که «اگر این هم تمام می‌شد راحت می‌شدیم» زیاد شنیده می‌شود؛ اما غافلیم که راحت شدنی در کار نیست، تنها شاید وقتی راحت شویم که بمیریم، به غیر از مردن راحت شدن دیگری در این زندگی نمی‌توان متصور شد.
هرچند که قبول دارم این حرفم بزرگ شده و کمی اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد چون به‌هرحال در زندگی، لحظات آرامش، رفاه، سکون و لذت هم بسیار است یا حداقل می‌توان چنین لحظاتی هم داشت ولی در هر صورت سر اصل حرفم هستم که زندگی یعنی جنگ و زندگی کردن یعنی جنگیدن.
برای رسیدن به چیزی که می‌خواهی باید بجنگی، حتی برای نرسیدن به چیزی و فقط برای باقی ماندن در وضعی که در آن هستی هم باید بجنگی.
جنگ، جنگ است؛ هیچ فرقی ندارد، فقط میزان آمادگی تو در برابر مشکلات و چیزی که برای آن می‌جنگی، ارزش و عیار تو را مشخص می‌کند.
شاید بعدا بیشتر راجع‌به این جنگ نوشتم اما فعلا همین کافی‌ست که بدانم دنیا خیلی بی‌رحم‌تر از آن چیزی‌ست که من میتوانم تخیل کنم چون در جنگیم و در جنگ هم هر اتفاقی می‌تواند رخ دهد.
  • Milad
  • ۰
  • ۰

عالم بدون عمل

این روزها، روزهای خوبی را سپری نمی‌کنم؛ نه اینکه بخواهم ناشکری کنم یا ناله و زاری کنم، نه؛ به معنی واقعی کلمه، وقتی که حالم کمی فقط کمی خوب می‌شود، چنان ضدحالی به خودم می‌زنم که گویی دنیا روی سرم خراب می‌شود.

از لحاظ درسی که امروز متوجه شدم عمری در اشتباه و تباهی بودم؛ صحبت‌های مهندس دیبازر را کاملا اتفاقی از تلویزیون شنیدم، به نظرم کاملا درست می‌گفت؛ بحث این بود که ما عمری به دنبال هدف بودیم تا سختی‌های کنکور و درس خواندن را تحمل کنیم بلکه بتوانیم در دانشگاه خوبی پذیرفته شویم؛ دقیقا همان نگاهی که من داشتم؛ ایشان می‌گفتند که این هدف داشتن، به اندازه‌ی کافی محرک قوی و خوبی برای تحمل سختی‌های کنکور و درس خواندن نیست. از دید ایشان، اینکه اگر درس نخوانیم و این سختی‌ها را تحمل نکنیم، چه چیزهایی را از دست خواهیم داد، به مراتب محرک قوی‌تری خواهد بود. راست می‌گفت.

این روزها که دنبال کار می‌گردم و کاری پیدا نمی‌کنم، بهتر حرف ایشان را درک می‌کنم. اینکه این آسایش و رفاهی که تا به امروز داشتم و دارم، دیگر برای فردا به همین صورت نخواهد بود، باعث شده بترسم و نگران شوم. این ترس باعث شده تا حدی واقع‌نگرانه‌تر و مصمم‌تر به آینده و زندگی‌ام نگاه کنم. ترس خپب است. ترس باعث می‌شود انسان محتاط‌تر باشد، هوشیارتر از قبل باشد و هر آن آماده‌ی واکنش در مقابل اتفاقی غیر منتظره باشد.

چه کسی می‌گوید ترس بد است؟ ای‌کاش قبل‌تر از این با این دیدگاه و سبک نگرش آشنا می‌شدم. چیزی که بد است، بی‌خیالی‌ست، بی‌انگیزه‌گی‌ست، بطالت و پوچی‌ست.

این روزها، به اینکه کاری درخور توجه انجام دهم و از این یکتواختی خالی و پوچ رها شوم، به شدت نیاز مبرم دارم؛ اما وقتی دستانم را خالی می‌بینم، تازه به این نکته پی میبرم که چه چیزهایی را از دست داده‌ام.

ای‌کاش در روزهایی که بی‌انگیزه بودم، تا به این حد، ترس از  دست دادن چیزهایی که داشتم در وجودم بود.

اصولا وقتی فرصت از دست می‌رود، این پشیمانی‌ها بروز می‌کند، اما چه باید بکنم که از این پس، تصمیم درستی بگیرم و فرصت سوزی نکنم؟

  • Milad
  • ۰
  • ۰

دلم برای نوشتن تنگ شده است. هیچ نوشتی جای نوشتن در اینجا را برایم نمی‌گیرد. مدتی‌ست که ننوشته‌ام و حال بدم را اینجا فریاد نزده‌ام، نه اینکه فریادی نباشد، دل مشغولی بسیار است که مانع از نوشتن می‌شود. حرف بسیار و آرزوها طولانی، اما فرصت کم و اراده ناچیز.

چه می‌شود کرد، از کاری نکردن که به جایی نمی‌توان رسید.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

الهی

خدایا، حال عجیبی‌ست، شب عید فطر، شب جمعه، بی آقا، بدون سرور، دور، غریب، تنها، مضطرب، غمگین، دلشکسته اما نَفْسی که بعد از یک ماه هنوز آنچنان سرکشی و عصیانی می‌کند که می‌ترساندم.

خدایا، حال و اوضاع بدی داریم اما هنوز به حدی از درک و فهم نرسیده‌ایم که بدانیم که همه‌ی دردهای ما در بی‌خیالی و دست روی دست گذاشتن‌های ماست و درمانش در اضطرابی‌ست که ما نداریم؛ خدایا، مگر می‌شود سخت‌ترین تنبیه که همان دور ماندن و ندیدن و نشناختن امام زمان‌مان است را برای ما در نظر بگیری و حال ما اینگونه بی‌تفاوت باشد؟! خدایا، در ظهور آقا و سرور و سید و امام‌مان تعجیل بفرما؛ خدایا، ما را از منتظران و یاران واقعی حضرتش بگردان.

خدایا، بنده‌ای گناهکار، روسیاه و ضعیف النفس هستم درگاهی جز درگاهت و پناهی جز پناهت ندارد؛ خدایا، گناهانم از روی جهل‌ام بوده، ندانسته‌ام، نفهمیده‌ام، اشتباه کرده‌ام، پشیمانم؛ خدایا، گناهانم را ببخش و بیامرز که تو آمرزنده و مهربانی.

خدایا، به احترام این ماه پر خیر و برکتی که گذشت، به احترام عید فطر، به حرمت محمد(ص) و آل محمد(ص)، تمام بیماران را شفای عاجل عنایت بفرما؛ خدایا، لباس صحت و سلامتی بر تن همه‌ی بیماران روحی و جسمی، تمام بیماران لاعلاج و صعب العلاج، تمام بیمارانی که روی تخت بیمارستان‌ها بستری هستند، تمام بیمارانی که در خانه‌ها در بستر هستند، تمام بیمارانی که پول درمان ندارند، بپوشان.

خدایا، یک ماه پر خیر و برکت گذشت اما عبادتی که شایسته‌ات باشد و اندوخته‌ای باشد برای دست‌های خالی‌مان، نداریم؛ خدایا، تمام عبادات ما، نماز و روزه‌هایمان را در حد عالی قبول کن.

خدایا، به حرمت محمد و آل محمد(ص)، تمام نعمت‌هایی که داده‌ای را از ما نگیر. خدایا، توان و لیاقت و توفیق شکر این نعمات را به ما عطا کن. خدایا، همه‌ی دعاهای خوبی که درحق بندگان خوبت و به دعای بندگان خوبت به آنها می‌دهی، به ما هم عنایت کن.

خدایا، سرانجام‌مان را خیر و صلاح و عاقبت بخیری قرار بده. خدایا، ما را آمرزیده و پاک از این دنیا ببر.

خدایا، تمام جوانانی که ازدواج کرده‌اند و زندگی تشکیل داده‌اند را عاقبت بخیر کن، تمام مشکلات زندگی‌شان را حل کن، زندگی‌شان را از شر بلایا و شیطان و شیطان صفتان محفوظ بدار.

خدایا، تمام دختران و پسران جوان را خوش‌بخت و عاقبت بخیر بگردان.

خدایا، در زندگی‌ام، همه چیز را در بهترین و کامل‌ترین صورت از تو می‌خواهم.عاقیت بخیری‌ام را از تو می‌خواهم. بهترین علم، بالا ترین ایمان و عمل، بیشترین تقوا، بزرگترین صبر و بصیرت، عالی‌ترین فضائل اخلاقی را تنها از تو می‌خواهم که توانایی بر همه‌ی امور.

خدایا، موفقیت در زندگی این دنیا و عاقبت خوش در آخرت را تنها از تو می‌خواهم. خدایا، کار و کسب روزی حلال را از تو می‌خواهم، همه‌ی زندگی‌ام را از تو می‌خواهم و همسرم را از تو می‌خواهم؛ کار و زندگی و زنی که عاقبت بخیرم کند و به تو نزدیکم کند و خوش‌بختم کند.

خدای، همه‌ی دعاهایم را قبول کن. آمین

  • Milad
  • ۰
  • ۰

نگران

وقتی موضوع یا مسئله‌ای برای آدم مهم باشد اما نتیجه‌اش مشخص نباشد، خواه،ناخواه باعث نگرانی، اضطراب، دل مشغولی و ذهن مشغولی می‌شود. این اضطراب و نگرانی، بسته به درجه‌ی اهمیت آن موضوع برای شخص دارد؛ هرچقدر موضوع مهم‌تر، نگرانی‌اش بیشتر.
این روزها نگرانم. از چند لحاظ. هم از لحاظ مادی، هم از لحاظ معنوی.
امروز آخرین روز ماه رمضان است و من نمی‌دانم اندوخته‌ام از این ماه چقدر است؛ فکر اینکه مشمول آیه‌ی حبطت اعمالهم شده باشم، ناراحت، غمگین و دیوانه‌ام می‌کند. فکر اینکه با دستان خودم، حاصل دسترنج خودم را به آتش بکشم و عین خیالم هم نباشد، کابوسم شده است. نتیجه‌ی الغوث الغوث گفتن‌هایم برایم مشخص نیست؛ نمی‌دانم آمرزیده شده‌ام یا نه. اصلا نمی‌دانم آمرزیده شدن من دست خداست یا حق الناسی بر گردنم است.
به تجربه برایم ثابت شده که خدا نشانه‌هایی را به انسان نشان می‌دهد. حال نمی‌دانم خدا نشانه‌ها را نشانم داده یا نه؛ اگر نشان داده چرا ندیده‌ام، اگر دیده‌ام چرا نفهمیده‌ام و... چنین فکر‌هایی غمگین و ناراحتم می‌کند.
حکایت این حال و هوایم بسیار غم‌انگیز است. حال نامشخص و عمری تباه و دستی خالی.
درباره‌ی زندگی عادی هم دقیقا همین حس و حال را دارم. چند موضوع ناراحتم می‌کند و ناراحتی‌ام بابت این موضوع است که کاری نمی‌کنم.
امتحانات و فارغ التحصیلی و کار و پول و سربازی و زندگی‌ای که مشخص نیست چه می‌خواهم بکنم، همه‌شان باعث نگرانی‌ام هستند. آینده‌ی مبهم و نتیجه‌ی نامشخص، نتیجه‌اش همین می‌شود. قبلا نیز چنین نگرانی‌هایی هرچند سطحی‌تر از این حالتم داشتم، اما به‌هر‌حال در این‌گونه مواقع تنها راه نجاتم پناه بردن به خدا بود و کمک خواستن از حضرت حق؛ اما این روز‌ها، درمورد همین مسئله هم نگرانم؛ هرچند که نگرانی در این مورد را بی‌مورد میدانم چون جز درگاهش، درگاه دیگری برای بنده‌اش، هرچند بنده‌ی گناهکارش، نمی‌شناسم.
خدایا، ببخش و بیامرزم که تنها آمرزنده تویی.
  • Milad
  • ۰
  • ۰

تا جایی که دیده‌ام و تا جایی که اطلاع دارم، زندگی بشر از انتخاب دوراهی‌ها شکل می‌گیرد؛ از زمان حضرت آدم و حوا که انتخاب بین خوردن یا نخوردن میوه‌ی ممنوعه بوده تا عصر کنونی که انتخاب بین خدا و شیطان، علم و ثروت، شهرت و نفرت و... است.

در این بین یکی از دوراهی‌های سخت، که انصافا تاکنون که به این کهولت سن رسیده‌ام! یکی از دشوارترین و حساس‌ترین دوراهی‌هاست، انتخاب بین دو راهی ادامه‌ی تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد و یا رفتن به خدمت نظام وظیفه است.

راستش، هنوز نفهمیده بودم که دنیا دست کیست و چه خبر است و چه کسی هست و نیست، دیپلم گرفتم؛ هنوز در بهت آن دیپلم بودم که پیش دانشگاهی هم تمام شده بود یا نه، خبر رسید که دانشگاه قبول شده‌ای و بیا کارشناسی!

من هم از خدا خواسته، انگار که در دانشگاه چه خبر است، به حالت ذوق مرگ رفتم دانشگاه و تازه متوجه شدم که ای دل غافل، دانشگاه تازه آغاز بدبختی‌هاست (و اینگونه که از شواهد بر می‌آید ظاهرا این‌ها هم قسمت خوش ماجرا بوده‌اند و قسمت گریه دارش هنوز مانده است) ولی به هر طریقی بود، ۴ سال هم گذشت و این ۴ سال، از هر لحاظ که بد بود، تجربه‌های خوبی به دست آوردم که شاید اگر این سختی‌ها را تحمل نمی‌کردم، هرگز در زندگی به این تجربه‌ها نمی‌رسیدم.

حالا بعد از گذشت این دوره، زندگی را متفاوت‌تر از گذشته می‌بینم. از احساس مسئولیتی که قبلا احساس نمی‌کردم گرفته تا مشکلات و موانع و سختی‌های زندگی که قبلا اصلا آن‌ها را نمی‌دیدم، اما حالا خیلی چیز ها را می‌بینم؛ انگار بر روی بلندی قرار گرفته‌ام و افق فکری‌ام بیشتر و بلند‌تر شده است.

از لحاظ درسی، نه تنها استعداد درخشان و نابغه و هوش برتر نیستم، بلکه کودن و گیج و بی‌شعور هم نیستم؛ یک آدم کاملا عادی و معمولی‌ام که در کنکور ارشد هم رتبه‌ی کاملا معمولی آورده که نه رتبه برتر است، نه نا‌امید از نتیجه که غیر مجاز شده باشد.

روزهاست این موضوع فکرم را مشغول کرده است.

خیلی حرفا هست. با توجه به نتایج اولیه‌ی کنکور ارشدم اگر بخواهم انتخاب رشته کنم یک بحث است و اگر بخواهم پشت بمانم یک بحث دیگر!

بعد سربازیم هم هست.

اگر بخواهم پشت بمانم، یک سال از بهترین زمانی که میتوانستم درس بخوانم، تلف می‌شود، حتی اگر نخواهم درس هم بخوانم، اگر سربازی بروم، یکسالم تمام می‌شود.

بخواهم پشت بمانم و فیزیک بخوانم که خودش یک بدبختی مفصل است!

اولا با این وضع درس خواندنم که سطح سوادم در حد دبیرستان هم نیست، می‌خواهم ارشد بخونم که چه!

حالا با هزار بدبختی خواندم و کنکور دادم و قبول هم شدم، ارشد بخوانم که چه بشود؟! نه کاری هست، نه چیزی. فقط تنها در صورتی می‌توانم امیدوارم باشم، که رتبه‌ی تاپ بشوم و بروم دانشگاه تاپ.

بعد هم در دانشگاه خودم با این رتبه هم میتوانم ارشد بخوانم که این را اصلا نمی‌خواهم که هم خسته شده‌ام و هم اینکه به نظرم خودم ارزشی ندارد.

کار هم که شده مسئله‌ی مهم.

حالا از این بحث‌ها که اگر سربازی رفتی، بعد از سربازی حال درس‌خواندن نخواهی داشت و یا بعد از سربازی باید دنبال کار بگردی و زندگی تشکیل بدهی هم صرف نظر می‌کنیم.

واقع نمی‌دانم چه باید کرد؟

احساس می‌کنم مطلب دارد از دستم در می‌رود. فعلا تا همین‌جا را نوشتم که بدانم جریان چیست، بعد‌تر ها شاید تکمیلش کردم.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

الهی

خدایا، شاکر تمام نعمت‌هایی هستم که هر لحظه از آن‌ها بهره‌مندم و بارها و بارها از آن استفاده می‌کنم ولی شکر آن‌ها را به جا نمی‌آورم و یا آن‌طور که بایسته و شایسته است، شکر نمی‌کنم.

خدایا، نعمت‌هایت را شکر می‌گویم که اگر من را از نعمت‌هایت محروم کنی، نبودن نعمت‌ها من را متوجه نعمت‌های بزرگی که داشتم خواهد کرد در صورتی که وقتی برخوردار از نعمت‌ها هستم، آن‌ها را نمی‌بینم.

خدایا، استغفار می‌کنم از تمام گناهانم. استغفار می‌کنم از تمام گناهانی که می‌دانستم گناه است و مرتکب شدم، استغفار می‌کنم از تمام گناهانم که نمی‌دانستم گناه است و مرتکب شدم، استغفار می‌کنم از تمام گناهانی که نمی‌دانم، استغفار می‌کنم از تمام گناهانی که باعث سد دعاهایم شده‌اند، استغفار می‌کنم از تمام گناهانم که مانعی بین من و تو شده‌اند. از تمام گناهانم استغفار می‌کنم.

خدایا، از تمام اعمالم، مثل نماز و روزه‌هایم استغفار می‌کنم که اگر از روی اخلاص نباشند و مورد قبول حضرتت نباشند، ذره‌ای ارزش ندارند.

خدایا، گناهانم، نتیجه‌ی جهل من هستند، گناهان را نتیجه‌ی عصیان و سرکشی نگیر که من از مورد غضب تو بودن میترسم.

خدایا، من که به غیر تو کسی ندارم. امشب و همه‌ی شب‌ها و روزها جز به درگاه تو پناهی نیست مرا، من را از درگاه خود ناامید برنگردان.

خدایا، من از باطل شدن اعمالم می‌ترسم.

خدایا، بنده‌ی گناهکار و روسیاهت، با دستانی خالی و رویی شرمسار از اعمال نکرده، اما کوله‌باری از رذائل، رو به سمت تو آورده‌ام.

خدایا، غفران و آمرزش تو بیشتر از کناهان من است و خدایی به بزرگی تو را جز این انتظاری نیست؛ خدایا، من را ببخش و بیامرز.

خدایا، همه‌ی دنیا و آخرتم را به بهترین نحو ممکن از تو می‌خواهم، کمکم کن و مرا به‌حال خودم وا مگذار.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

الهی

خدایا، بنده‌ی ضعیف و روسیاهت، دلش پر است؛ از آدم‌ها، از رفتار آدم‌ها، از کاستی‌ها و ضعف‌های خودش، از زندگی ملال آوری که برای خودش ساخته، از قفسی که برای خودش تدارک دیده، از زجری که ماحصل کارهای خودش است، دلم بد جوری هوای گریه دارد اما مگر گریه به همین سادگی‌هاست؟!
خدایا، دلی داده‌ای که هر لحظه در معرض شکستن است؛ سخت است مراقبش باشی که نشکند، که نگیرد، که پرنشود، که تاب بیاورد.
خدایا، همه‌ی انسان آیت و نشانه‌ی توست اما چه غوغایی‌ست دل انسان! معجزه‌ای‌ست بی همتا؛ اما فقط از دست انسان‌هایی همچون ما بر می‌آید که اینچنین آلوده و سیاه‌اش کنیم که اسمش را بتوان سنگ گذاشت.
خدایا، دلم گرفته، نمی‌دانم چه کنم همانطور که نمی‌دانم با زندگی‌ام چه کرده‌ام و چه می‌خواهم بکنم.
خدایا، کمکم کن و مرا یک آن و یک لحظه و کمتر از یک آن و یک لحظه به حال خودم رها نکن.
  • Milad
  • ۰
  • ۰
مدت‌هاست با این وضع روبه‌رو هستم که فرصت‌ها را به راحتی آب خوردن از دست می‌دهم و در اکثر مواقع حتی تلاشی برای کمترین استفاده از این موقعیت‌ها و عمرم نمی‌کنم. جالب‌تر اینکه، حتی عذاب وجدانی برای این کار هم ندارم.
امروز روز دهم رمضان ۱۴۳۹ قمری‌ست و من در این ۱۰ سحر، همه‌ی سحر‌ها تقریبا هیچ کار مفیدی نکرده‌ام. تنها کارم چک کردن شبکه‌های مجازی بوده که آن را هم نه تنها کار مفیدی نمی‌دانم، بلکه شاید مسبب تمام بدبختی‌ها نیز می‌دانم.
نمی‌دانم چرا اشکال کارم را نمی‌توانم پیدا کنم، اما اگر پیدا کنم هم باعث تغییری نخواهد شد چون آنقدر بی‌مسئولیت و تنبل شده‌ام که هیچ واکنشی در قبال این موضوع از خود نشان نخواهم داد.
روحیه‌ی راحت‌طلبی، مدت‌هاست مانع از فعالیت مفید و درست و اصولی‌ام شده و به نظرم حتی اگر بخواهم این راحت‌طلبی را کنار بگذارم، سبک زندگی‌ای که برای خودم انتخاب کرده‌ام مانع از این کار خواهد شد. منفی نیستم، فقط می‌خواهم بهانه‌ای برای اینکه خودم را توجیه کنم، نداشته باشم.
حال درصورت کنار گذاشتن روحیه‌ی راحت‌طلبی، چرا فکر می‌کنم موفق نخواهم شد؟
چون دراین سبک زندگی، به زمان تلف شده و زمان مرده اهمیتی نمی‌دهم! مهم نیست چند ساعت بخوابم؛ هر وقت خسته باشم، تا هروقت که دوست داشته باشم، می‌خوابم و اگر کار دیگری داشته باشم که به خوابم لطمه وارد کند، مطمئنا آن کار تعطیل خواهد شد تا خوابم تا ساعت دلخواه ادامه داشته باشد و بابت این خواب هم نه تنها، از بیرون مواخذه نمی‌شوم، بلکه خودم، خودم را هم مسئول نمی‌دانم.
همچنین در این سبک زندگی، مهم نیست که به هوای ۵ دقیقه چک کردن شبکه‌های مجازی دست به گوشی بشوی و ۳، ۴ ساعت بعد، به خاطر هشدار اتمام باتری گوشی مجبور شوی گوشی را زمین بگذاری! این ۴ ساعت که در نهایت ۴ دقیقه‌اش هم مفید نیست، جزو فعالیت‌های روزمره می‌شود و مطالعه غیر درسی و حتی درسی، به خاطر کمبود وقت، بی‌انگیزگی و تنبلی از دست می‌دهی.
در واقع معتقد نیستم که تنبلم! چون اگر تنبل می‌بودم برای کار با گوشی و مدت‌ها دست به گوشی بودن‌ها هم تنبلی می‌کردم؛ من نمی‌دانم چه زمان، چه کاری را انجام دهم.
من هنوز ندانسته‌ام که در این زندگی، هرچیزی بهایی دارد و نمی‌شود بدون پرداخت بهایش، آن را تصاحب کرد. من هنوز در تخیلات خود زندگی می‌کنم و زحمت کشیدن و عرق ریختن را در عالم تخیل برای خود معنا می‌کنم.
از این وضعیت که برای کارهایم به دنبال زمان کامل و مناسبی گشتم، خسته شدم که مثلا یک روز صبح تا شب، کسی کاری به کارم نداشته باشد، حال درس خواندن هم داشته باشم تا بتوانم عزمم را جزم کنم تا مثلا درس فوق‌العاده زمان‌بر و دشواری مثل ریاضی فیزیک را بخوانم. که خب هر کسی می‌تواند این را پیش‌بینی کند که چنین وضعی اصلا امکان‌پذیر نیست!
وقتی من به راحتی از تمام لحظات عمرم برای رسیدن به پوچ می‌گذرم، نباید منتظر معجزه باشم.
خدایا، نمی‌خواهم زندگی‌ام تباه شود، راه چاره را نشانم بده.
  • Milad