کولاک

یک وبلاگ برای خودم

کولاک

یک وبلاگ برای خودم

  • ۰
  • ۰
مدت‌هاست با این وضع روبه‌رو هستم که فرصت‌ها را به راحتی آب خوردن از دست می‌دهم و در اکثر مواقع حتی تلاشی برای کمترین استفاده از این موقعیت‌ها و عمرم نمی‌کنم. جالب‌تر اینکه، حتی عذاب وجدانی برای این کار هم ندارم.
امروز روز دهم رمضان ۱۴۳۹ قمری‌ست و من در این ۱۰ سحر، همه‌ی سحر‌ها تقریبا هیچ کار مفیدی نکرده‌ام. تنها کارم چک کردن شبکه‌های مجازی بوده که آن را هم نه تنها کار مفیدی نمی‌دانم، بلکه شاید مسبب تمام بدبختی‌ها نیز می‌دانم.
نمی‌دانم چرا اشکال کارم را نمی‌توانم پیدا کنم، اما اگر پیدا کنم هم باعث تغییری نخواهد شد چون آنقدر بی‌مسئولیت و تنبل شده‌ام که هیچ واکنشی در قبال این موضوع از خود نشان نخواهم داد.
روحیه‌ی راحت‌طلبی، مدت‌هاست مانع از فعالیت مفید و درست و اصولی‌ام شده و به نظرم حتی اگر بخواهم این راحت‌طلبی را کنار بگذارم، سبک زندگی‌ای که برای خودم انتخاب کرده‌ام مانع از این کار خواهد شد. منفی نیستم، فقط می‌خواهم بهانه‌ای برای اینکه خودم را توجیه کنم، نداشته باشم.
حال درصورت کنار گذاشتن روحیه‌ی راحت‌طلبی، چرا فکر می‌کنم موفق نخواهم شد؟
چون دراین سبک زندگی، به زمان تلف شده و زمان مرده اهمیتی نمی‌دهم! مهم نیست چند ساعت بخوابم؛ هر وقت خسته باشم، تا هروقت که دوست داشته باشم، می‌خوابم و اگر کار دیگری داشته باشم که به خوابم لطمه وارد کند، مطمئنا آن کار تعطیل خواهد شد تا خوابم تا ساعت دلخواه ادامه داشته باشد و بابت این خواب هم نه تنها، از بیرون مواخذه نمی‌شوم، بلکه خودم، خودم را هم مسئول نمی‌دانم.
همچنین در این سبک زندگی، مهم نیست که به هوای ۵ دقیقه چک کردن شبکه‌های مجازی دست به گوشی بشوی و ۳، ۴ ساعت بعد، به خاطر هشدار اتمام باتری گوشی مجبور شوی گوشی را زمین بگذاری! این ۴ ساعت که در نهایت ۴ دقیقه‌اش هم مفید نیست، جزو فعالیت‌های روزمره می‌شود و مطالعه غیر درسی و حتی درسی، به خاطر کمبود وقت، بی‌انگیزگی و تنبلی از دست می‌دهی.
در واقع معتقد نیستم که تنبلم! چون اگر تنبل می‌بودم برای کار با گوشی و مدت‌ها دست به گوشی بودن‌ها هم تنبلی می‌کردم؛ من نمی‌دانم چه زمان، چه کاری را انجام دهم.
من هنوز ندانسته‌ام که در این زندگی، هرچیزی بهایی دارد و نمی‌شود بدون پرداخت بهایش، آن را تصاحب کرد. من هنوز در تخیلات خود زندگی می‌کنم و زحمت کشیدن و عرق ریختن را در عالم تخیل برای خود معنا می‌کنم.
از این وضعیت که برای کارهایم به دنبال زمان کامل و مناسبی گشتم، خسته شدم که مثلا یک روز صبح تا شب، کسی کاری به کارم نداشته باشد، حال درس خواندن هم داشته باشم تا بتوانم عزمم را جزم کنم تا مثلا درس فوق‌العاده زمان‌بر و دشواری مثل ریاضی فیزیک را بخوانم. که خب هر کسی می‌تواند این را پیش‌بینی کند که چنین وضعی اصلا امکان‌پذیر نیست!
وقتی من به راحتی از تمام لحظات عمرم برای رسیدن به پوچ می‌گذرم، نباید منتظر معجزه باشم.
خدایا، نمی‌خواهم زندگی‌ام تباه شود، راه چاره را نشانم بده.
  • Milad

عصر جمعه طور

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Milad
  • ۰
  • ۰

جشن فارغ التحصیلی

جشن فارغ التحصیلی‌مان را بعد از ۴ سال گرفتیم.
در این ۴ سال، چه ماجراهایی اتفاق افتاد و چه حرف‌هایی که نباید زده می‌شد و چه حرف‌هایی که ناگفته ماند.
اگر امروزم را با ۴ سال پیش مقایسه کنم، احساس می‌کنم پیرتر شده ام.
شاید سخت‌ترین سوال این باشد که اگر به عقب برگردم آیا حاضرم دوباره این مسیر را طی کنم؟ پاسخش به این خاطر دشوار است که سختی‌های زیادی برایم داشت؛ از ساده‌ترین مسائل روزمره تا مسائلی که تابه‌حال تجربه نکرده بودم.
از طرفی تجربه‌ی خوبی برایم بود؛ این پیرتر شدن از هر جنبه‌ای بد باشد، کسب تجربه‌اش برایم خوب بود هرچند به قیمت عمر و جوانی‌ام.
اجرای مراسم بعد از کلی بحث و دعوا و یارکشی به من واگذار شد؛ انصافا کار سخت و بار مسئولیت بزرگی برایم بود به خصوص که علاوه بر اجرا، می‌خواستم استندآپ کمدی هم اجرا کنم! منی که تابه‌حال سابقه‌ی اجرا نداشتم و حداکثر در خانه برای چند نفر جوک تعریف کرده بودم، حالا می‌خواستم برای یک مراسمی که در طول عمر فقط یکبار برگزار می‌شود برای خیلی‌ها خاطره می‌شود را اجرا کنم. آن هم در این شرایطی که نصف کلاس با اجرای من و البته خود من مخالف بودند.
روز مراسم هم که چون چهارشنبه بود، اصلا فکر نمی‌کردم کل سالن آمفی تئاتر پر شود و در اواسط مراسم طوری شود که عده‌ای در آخر سالن، سرپا مراسم را ببینند.
خلاصه اینکه بازخوردها خیلی خوب بود؛ عده‌ای مجری توانمند صدایم می‌کردند و تشکر از اجرای خوب و عده‌ای هم استندآپم را دوست داشتند.
نظر خودم هم در حالت کلی خوب بود ولی تپق‌ها و سوتی‌هایی دادشتم که از نظر خودم خیلی بد بود ولی ظاهرا از نظر بقیه زیاد مهم نبوده چون حتی عده‌ای از کسانی که مخالف اجرای من بودند هم از اجرا و زحمت‌هایم تشکر کردند!
سعی کردم خوب تمرین کنم، تمرین‌هایم را به بهترین شکل و با اعتماد به نفس بالا اجرا کنم و لبخند بزنم و انرژی مثبت و بالا داشته باشم و نگذارم تلخی‌ها و ناراحتی‌ها و حرف‌ها و اتفاقات بد گذشته در روز جشن تاثیری در اجرا و رفتارم داشته باشد.
مسلما می‌توانستم بهتر اجرا کنم اما به‌هرحال برای اجرایی در این سطح و آن هم برای این تعداد که سالن پر شده بود، با استرس و اضطراب ناگزیری که بود، در کل خوب بود؛ این را هم باید در نظر گرفت که برگزاری همچون مراسمی، یک کار تیمی است و نمی‌شود به تنهایی چنین مراسمی را برگزار کرد و همه‌ی خوبی‌ها و نقاط قوت و همچنین بدی‌ها و کاستی‌ها و نقاط ضعف را نمی‌توان به یک نفر نسبت داد و مقصر را یک نفر معرفی کرد و پاداش را به یک نفر داد! این هم تجربه‌ی کار گروهی خوبی بود.
اجرا به شدت انرژی گرفت و خدا رو شکر می‌کنم منی که صبحانه نخورده و نهار نخورده بودم، توانستم به خوبی مراسم را اجرا کنم. بعد از اجرا به شدت خسته شده بودم و فقط می‌خواستم بخوابم چون تمام انرژی‌ام را صرف اجرا کرده بودم.
خدا را شکر بابت تمام اتفاقات خوب و تمام نعمت‌هایش؛ مراسم به یادماندنی شد و به خودم هم خوش گذشت.
  • Milad
  • ۰
  • ۰

رفاقت

بحث از جایی آغاز شد که در ظاهر همه چیز خوب بود اما در باطن همه چیز برعکس بود؛ این خراب بودن باطن تا جایی ادامه پیدا کرد که در ظاهر هم ظهور کرد و فردی که تا دیروز رفتار و گفتار متفاوتی داشت، عملا گفتارش هم مانند رفتارش شد و نامردی را در حقم تمام کرد.

به نظرم اشتباه در جایی‌ست که نمی‌توانیم نظرات خود را صریحا اعلام کنیم و اشتباه مهلک‌تر هم وقتی‌ست که طرف مقابل‌مان را به درستی نشناخته‌ایم و حسی که به ما دارد را نمی‌دانیم؛ شاید حسادت، شاید تحقیر و یا شاید دشمنی!

نمی‌خواهم یک طرفه به قاضی روم از طرفی هم این کارها را هم نمی‌توانم هضم کنم و این اذیتم می‌کند؛ اگر می‌دانستم که چرا چنین می‌کند، خیلی راحت‌تر می‌توانستم با موضوع کنار بیایم و برای منی که خیلی چیزها مهم نیست، این هم مهم نمی‌بود.

تنها چیزی که می‌توانم به عنوان نتیجه‌ی اخلاقی این قضیه بگویم این است که در تمام روابط، از روابط دونفری دوستانه تا روابط چند نفری رسمی و جدی، برای خودتان چارچوب داشته باشید؛ این چارچوب بسیار مهم است؛ اینکه خط قرمزهایتان مشخص باشد، خواسته‌هایتان از طرف مقابل، سطح توقع و انتظارتان از طرف مقابل و همچنین پاسخ متقابل‌تان را کاملا واضح در این چارچوب تعریف کنید تا ببینید که این رابطه اصلا امکان برقراری دارد یا خیر تا در صورت برقراری بعدا دچار مشکل نشوید.

اینکه هر رهگذری را به عنوان رفیق صمیمی و فابریک بگیریم هیچ فرقی با این ندارد که یک همکلاس معمولی را به عنوان رفیق صمیمی بگیریم اگر شناختی که از طرف مقابل‌مان داریم کم، سطحی و ناقص باشد و همچنین در صورت شناخت کامل هم اگر این چارچوبی که گفتم را تعریف نکرده باشیم باز به همان آفت دچار خواهیم شد.

نکته‌ای که می‌خواهم توضیح بدهم اینکه منظور از تعریف چارچوب امضای قرار داد و تعریف مفاد و تبصره‌های آن در روز اول آشنایی با هر کسی نیست! در واقع در هر رابطه‌ای با نحوه‌ی برخوردمان، گفتارمان، حرکات‌مان، لحن‌مان، این چارچوب را ایجاد می‌کنیم بدون آنکه خودمان متوجه‌اش باشیم. پس انسان زرنگ کسی‌ست که از همان اولین آشنایی تا زمانی که رابطه برقرار می‌شود و برقرار می‌ماند، حواسش به این چارچوب نامرئی اما مهم باشد.

من همیشه سعی می‌کنم انسان باشم؛ انسان بودن به این معنی که هرگز برای هم‌نوع خودم بد نخواهم و در هر رابطه‌ای تا جایی که می‌توانم و از دستم بر می‌آید برای طرف مقابلم خوبی بکنم؛ به خاطر همین هر نوع بی‌معرفتی، نامردی، نارفاقتی و از پشت خنجر زدن به شدت مرا ناراحت و غمگین می‌کند؛ شاید بزرگ‌ترین تنبیه برای نامرد و بزرگ‌ترین آسایش برای من دوری و فاصله بین من و نامردی باشد که رسم رابطه‌ای را که فکر می‌کردم رفاقت است، ندانسته است.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

فرصت مجدد

عده‌ای مثل من هستند که در اکثر مواقع و کارهایی که انجام می‌دهند همیشه آه و افسوس و ای کاش‌هایی دارند؛ در واقع کاری را سراغ ندارم که بعد از انجام آن افسوس بهتر انجام دادنش را نخورده باشم.

حالا چند روز بعد از کنکور ارشد، آه و افسوس‌هایش امانم را بریده و در فضای بعد از کنکور به دنبال فرصت‌های از دست رفته می‌گردم در حالی که هیچ سودی نصیبم نخواهد شد.

چند روز است که کار مفیدی انجام نداده‌ام و زمانی برای آینده‌ام صرف نکرده‌ام که همین باعث می‌شود که این وضعیت بغرنج‌تر و ملال‌آور‌تر از گذشته شود.

در حال حاضر در شرایط سختی هستم و هنوز همانی هستم که قبل از کنکور بودم و تغییر ملموسی تا اکنون نداشته‌ام. این‌ها درحالیست که تجربه‌ی بزرگی به دست آوردم و نباید به این سادگی‌ها دست از کار بکشم.

حالا فرصتی دوباره دارم؛ رویایی شیرین اما سخت!

آرزویی خوب برای برآورده شدن اما فرصتی اندک.

آینده‌ای متفاوت و افقی گسترده اما پهنه‌ی کمی برای پریدن.

من با تلاش خودم و توکل بر خدا می‌توانم و با تمام نقص‌ها و کمبودها، با تلاش بیشتر خودم می‌توانم بر همه‌ی سختی‌ها فائق آیم.

ای کاش یادم نرود که فرصت‌ها محدود و گذرا هستند و هیچ اعتباری برای فرصتی دیگر داشتن نیست. ای کاش قدر بدانم این عمر را و از زمانم بهتر استفاده کنم نه اینکه حتی استفاده‌ای هم نکنم.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

یادم نمی‌رود با چه اشتیاقی تصمیم گرفتم برای کنکور ارشد به غیر از کنکور رشته‌ی کارشناسی خودم شرکت کنم. چه برنامه‌ها و چه کارهایی که در ذهن و خیال خودم پروراندم! اما راستش الان که کارت ورود به جلسه در کنارم است و فردا در دو نوبت صبح و بعد از ظهر امتحان ارشد دارم، خودم را دست خالی و بدون هرگونه دستاوردی بعد از یک سال می‌بینم.

حرف زدن و در فکر و خیال نقشه کشیدن برای من که فردی خیال پردازم کار راحتی‌ست اما واقعا همه چیز همان طور که می‌خواستم شد؟

دنیا همین است!

چه آرزوهای دور و درازی که هیچ‌وقت برآورده نمی‌شوند و چه بسیار انسان‌هایی که عمرشان را در پای همچون آرزوهایی می‌گذارند و در نهایت آه و حسرت و افسوس است که برایشان می‌ماند.

دنیا هرگز نایستاده و هرگز منتظر کسی نبوده است؛ چقدر از فرصت‌هایی که داشتم هدرشان می‌دادم گله و شکایت کردم و می‌دانستم که کارم اشتباه است ولی بر انجامش پافشاری کردم.

بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم برای کارهایی که می‌خواهم انجام دهم دیر شده است اما خیلی وقت‌ها این آرزوهای دور و درازند که گولم می‌زنند و این چرخه‌ی معیوب پیوسته در جریان است.

عالم بی عمل بودنم بارها برای خودم اثبات شده است اما کجاست چاره‌ی کار؟ راه حل چیست؟

دیگر خسته شده‌ام از غرزدن بدون اینکه تغییری به وجود آورم.

انگار من نبودم که از تغییر آن هم تغییر مثبت در همینجا نوشته‌ام!

باید کاری کنم قبل از آنکه دییر شود.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

نا احوالات

بعضی حرف‌ها بدجوری آدم را خراب می‌کنند؛ حرف‌هایی که گفته می‌شوند و شنیده می‌شوند اما این وسط حرف‌هایی که زده نمی‌شوند از همه بدترند، آدم را تا مرز جنون می‌برند.

حرف‌هایی که ته‌نشین می‌شوند توی دلت و مخاطبی نیست برایشان. حرف‌هایی از هر جنس و هر رنگ، از سیاه تا سفید. مهم نیست که این حرف مانده توی دلت شکوه و شکایت از دوستی‌ست یا حرف‌هایی‌ست از جنس خواستن و نیاز. نگفتن، نگفتن است. باید این حرف‌ها را قورت دهی و راهی نیست جز سنگین شدن و این آغاز بدبختی‌ست.

نباید بدبخت بود؛ حرف‌ها را باید گفت و شنید اما مگر می‌شود دلخوری‌ها را به این راحتی گفت، مگر می‌شود تمنای خواستن را به این سادگی به زبان آورد؟! لعنت به این نگفتن‌ها. لعنت به این سنگینی‌های قلنبه شده در دل.

ارزش این دو روزه‌ی دنیا چیست که نگوییم؟ که خفه‌خون بگیریم؟ که لال شویم؟

حداقل این فرصت را به خودمان بدهیم که سبک شویم؛ محض رضای خدا هم که شده، بگذاریم این حرف‌ها برای یکبار هم که شده گفته‌شوند و شنیده‌شوند بلکه کار یکسره شد؛ شاید خراب شدیم و شاید یکبار برای همیشه تا ابد آباد ماندیم.

نمی‌دانم دقیقا چه شد که اینقدر بی‌رحم شدیم، اصلا کی فرصت کردیم که تا به این حد از بی‌رحمی برسیم؟

آدم‌ها را متوجه شویم، بفهمیم‌شان! کار سختی‌ست اما نه آنقدر که حتی به خودمان اجازه‌ی امتحان این کار را هم ندهیم.

پیر شدیم، دلمان گرفت، عمرمان رفت اما همچنان به صورت غیرقابل باور و لجوجانه‌ای به نفهمیدن‌مان ادامه می‌دهیم؛ گویا لذت می‌بریم از این رفتارمان!

چرا نمی‌خواهیم بپذیریم دنیایی که برای خودمان ساخته‌ایم، آتشی‌ست که رفتارهایمان هیزمش و خاکسترش، آرزوهایی‌ست که می‌توانستیم داشته باشیم.

دلم پر است؛ سنگینم؛ نمی‌توانم پرواز کنم و از این قفس لعنتی خودم دور شوم.

آه، تنهایی حاصل همه‌ی کارهای خودمان است و فرار از خودمان نتیجه‌ی همه‌ی خیانت‌هایی‌ست که در حق خودمان کردیم. ما به خودمان ظلم می‌کنیم و افسوس که نمی‌دانیم.

آرامش را برای هم بخواهیم. مسبب آرامش هم باشیم نه باعث تشویش زندگی‌هایمان. راحت‌ترین کار نفهمیدن هم است، اما بدانیم که تباهی‌مان هم از همین راحت‌طلبی‌هاست.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

حالم

حالم خوب نیست؛ تابحال تا به این حد با چنین شرایط سخت و مزخرفی روبه رو نشده بودم؛ واقعا برایم غیر قابل باور است که آدم‌ها به خاطر نمی‌دانم چه، حاضرند هرکاری که از دستشان بر می‌آید انجام دهند.

از دوستانی که در ظاهر دوستند اما در باطن دشمن؛ هرکاری می‌کنند تا منافعشان تامین شود و اگر تهدیدی برای منافع یا حتی زیاده خواهی‌های خود احساس کنند، همه چیز را به هم می‌ریزند.

با این وضعی که می‌بینم ما بلد نیستیم با هم کار کنیم. در واقع هرکس دوست دارد حرف خودش را در کرسی بنشاند و برای این کار از هیچ رفتاری دریغ نمی‌کند؛ عده‌ای هم که لج و لج‌بازی را در پیش گرفته‌اند و حاضرند سر به تن بعضی‌ها نباشد و تنها کارشان به هم ریختن اوضاع‌ست؛ گروهی هم که اصلا واکنشی در ظاهر ندارند، باطن را نمی‌دانم اما مطمئنا جهت‌گیری دارند و آن را تا موقع‌ای که احساس خطر نکنند، بروز نخواهند داد.

من از آن نارفیقانی که در ظاهر دوستند اما از دشمن هم بد ترند می‌ترسم؛ آنها خودشان تا جایی که می‌توانند مشکل و درگیری و فرافکنی و شبهه ایجاد می‌کنند و با این کار ضربه می‌زنند که این تاثیر مستقیم آنهاست؛ از طرفی برای گروهی که می‌خواهند بر سر لجبازی کار را خراب کنند و همچنین برای گروهی که در سکوت‌اند، راه را باز می‌کنند و رفتارهای آنها نیز ضربه‌های دیگری به کار می‌زند که این تاثیر غیر مستقیم و به مراتب مخرب تر از ضربه اولی است. چون در واقع موفق شده‌اند دامنه‌ی اعتراض‌ها افزایش دهند و شاید حتی موفق شده‌اند بقیه را با خود همسو کنند.

شاید اینگونه برداشت شود که وقتی اعتراضات افزایش یافت، احتمالا مشکلی جدی وجود دارد؛ اول اینکه هر اعتراضی وارد نیست، هرکس که نظر دیگری راجع به کارها دارد و سر این موضوع اعتراض کند که نمی‌شود کار کرد؛ دوم اینکه اعتراض باید پایه و اساس منطقی و درست داشته باشد، صرف اینکه من دلم نمی‌خواهد این کار صورت بپذیرد که درست نیست.

نکته‌ی دیگر اینکه واقعا عده‌ای هستند که در هر کار موفقی هرکاری می‌کنند تا کار شکست بخورد. این را الان به چشم خود می‌بینم؛ هرچند کاری که قصد انجامش را داریم هیچ سود شخصی ندارد و سودش برای همه هست و همچنین هیچ کار مهم و بزرگی نیست و قرار است فقط یک روز خاطره‌انگیز باشد؛ با این حال باز عده‌ای هرکاری می‌کنند که نشود که برنامه شکست بخورد. واقعا این عده را نمی‌فهمم. به نظرم از ضعف شخصیت‌شان شاید این کارها را می‌کنند؛ وقتی خودشان نمی‌توانند چنین کاری را انجام دهند یا حتی اگر هم می‌توانند انجام دهند، فرد دیگری این کار را به مراتب بهتر از آن‌ها اجرا می‌کند، چون ضعف شخصیتی دارند، پس حاضرند هرکاری بکنند تا آن کار انجام نشود و اگر انجام شد در نهایت با شکست رو به رو شود.

ما در سیستم آموزشی به شدت غلطی بزرگ می‌شویم و اگر در محیط خانواده هم از تربیت و آموزش خوبی برخوردار نباشیم، این چنین وضعی کاملا طبیعی خواهد بود؛ منظورم از چنین وضعی دقیقا این است که کار گروهی را بلد نخواهیم بود و به جای اینکه به کسب یا گسترش توانایی‌ها و مهارت‌های خود بپردازیم، از انجام کار‌ها توسط دیگران ناراحت و سرخورده شده و هرکاری می‌کنیم تا آن کار انجام نشود.

حالم بد است و نمی‌دانم چه بنویسم که بلکه کمی سبک شوم.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

روزهای راحت و بی‌خیالی را میگذرانم که طبق قاعده نباید اینگونه می‌بود.

بسیار تنبلی می‌کنم و به هیچ عنوان عزم و اراده‌ای برای پیشبرد اهداف بسیار بزرگم ندارم. همین بسیار مشکوک و البته کاملا جای تامل و تفکر و همچنین ریشه یابی دقیق و آسیب شناسی جامعی دارد تا ایراد کارم مشخص شود و برای رفع آن تلاش کنم.

چیزی که در این زمان دو هفته‌ای تا کنکور می‌تواند برایم مهم باشد تلاش هرچند اندک ولی با تمام توان و قدرت است که شاید اتفاقی خوب افتاد.

انتظار معجزه در این مدت زمان کوتاه، انتظار دور از ذهن و بعیدی به نظر می‌رسد پس واقع بین باش و عواقب همه‌ی تنبلی‌ها، کاستی‌ها و راحت طلبی‌ها را بپذیر.

دیروز را هم که فرصت سوزی همچنان ادامه داشت تا ببینم که با این سه روز تعطیلی متوالی چه کار خواهم کرد؛ البته که می‌شود خیلی کار‌ها کرد اما آیا خیلی کار می‌کنم؟! کار کردن یا کار نکردن، مسأله این است.

دیگر برای خواندن دیر شده و بهترین راه کنکور آزمایشی است که می‌تواند بسیار کمک کند.

باید فکری به حال زبان بکنم که اندوه بزرگی شده است. حداقل در این فرصت باقی مانده خواندن لغت و تمرین درک مطلب راهگشا خواهد بود هرچند دیر اما می‌تواند موثر باشد به امید خدا.

نکته‌ی دیگر اینکه تا خودت نخواهی، وضعت بهبود نخواهد یافت؛ به همین سادگی و به همین خوشمزه‌گی. خودت دست روی دست گذاشته‌ای و در همین حال از خدا انتظار معجزه داری؟ چه خیال خنده داری.

شاید بهانه‌ام سخت بودن باشد که باید بگویم به قول بزرگی، شیرین‌ترین کار، انجام کاری‌ست که دیگران می‌گفتند نمی‌توانی. پس اگر بشود خیلی خوب می‌شود.

خواهش می‌کنم این مهلت را از دست نده، میدانم سخت است، حجم‌اش زیاد است، تابه‌حال نخوانده‌ای و مشکلات دیگر اما لطفا برای این چند روز تنبلی و راحت‌طلبی را کنار بگذار تا شاید، فقط شاید و البته با توکل بر خدا نتیجه‌ی خوبی حاصل شود.

فرصت‌ها همچون ابر در گذرند، آنها را دریاب.

پ.ن: این پی‌نوشت از جمله آن‌هایی است که هیچ ربطی به مطلب ندارد و چون ذهنم را اشغال کرده، می‌خواهم بنویسم تا خالی شوم و آن اینکه در این چند وقت که حسابی بحث پنیر مفت و تله موش داغ بود، به بیان هم مشکوک شدم و احساس بدی راجع‌بهش پیدا کردم. امیدوارم این حس در نطفه خفه بشود تا بتوانم مثل قبل با قدرت به نوشتنم ادامه بدهم اما نمی‌دانم شاید حس‌ام پیروز این ماجرا شد و تصمیمی گرفتم که نمی‌دانم چه خواهد بود.

پ.ن۲: این پ.ن بالا را می‌توان به عنوان مطلب جداگانه‌ای ارسال کرد اما همین طور رهایش می‌کنم به حال خودش تا جدی‌تر از همین حدی که هست نشود؛ اصولا باید به هر چیز و هر کسی به اندازه‌ی گنجایش و لیاقتش بها داد و من ترجیح می‌دهم بهای حسی که گفتم در همان حد پ.ن باشد.

پ.ن۳: اگر نتوانم با استراتژی درست این مدت زمان را مدیریت کنم و به نتیجه‌ی مطلوب برسم که بهتر است بروم بمیرم و برای کنکور نخوانم.

  • Milad
  • ۰
  • ۰
پیدا کردن موضوعی برای نگارش مطلبی و انتشارش اولین، مهم‌ترین و سخت‌ترین قسمت وبلاگ نویسی است.
ایده‌ی نوشتن این مطلب در فرجه‌ی امتحانات ترم پیش به ذهنم آمد اما چون حال نوشتن نبود، نانوشته ماند تا امروز که ۱۱ روز از شروع سال جدید و تعطیلات می‌گذرد. تعطیلات با سرعتی به پیش رفت که هنوز نتوانسته‌ام خودم را پیدا کنم اما فرصت از دست رفته است.
تمام فرصت‌های زندگی همین‌گونه با شتاب درحال سپری شدن است و برنده کسی‌ست که از فرصت موجود بیشترین استفاده را برای به انجام رساندن خواسته‌هایش بکند. حال اینکه بداند خواسته‌اش چیست، نصف راه است و تلاش و رسیدن به هدف بقیه‌ی راه.
زمان تنها دارایی انسان‌هاست که برای همه به طور یکسان سپری می‌شود، در این میانه، مسئله‌ی قابل اعتنا این است که اگر یک واحد زمان را مثلا یک ساعت یا یک روز یا هر واحد دیگری تعیین کنیم، انسان‌های موفق اولا زمان اتلافی ندارند یا مقدارش بسیار کم است، دوما از زمان بهینه استفاده می‌کنند.
منظورم از اتلاف زمان، بهره‌ای است که از عمرمان می‌گیریم، یعنی به نسبت عمری که می‌دهیم کاری درخورش در جهت خواسته‌هایم انجام می‌دهیم یا نه؛ با این تعریف، مطالعه‌ی خواص پرتوی لیزر برای ورزشکاری که قصد شرکت در مسابقه‌ی وزنه‌برداری المپیک را دارد، اتلاف وقت محسوب می‌شود یا تمرین حرفه‌ای کشتی برای دانش‌آموزی که قصد شرکت در آزمون علمی مثل المپیاد یا کنکور را دارد اتلاف وقت محسوب می‌شود. هرچند که در صورت انجام هردوکار توسط هر دو شخص مفروض در این مثال‌ها، کار ناپسندی انجام نمی‌شود، اما چون هدف چیز دیگریست، عمر سپری شده در هر جهتی غیر از جهت میل به اهداف، تلف‌شده محسوب می‌شود.
منظورم از استفاده‌ی بهینه زمان نیز این است که با ترفندها و تکنیک‌ها و راه‌هایی می‌شود از واحدهای زمان موجود به اندازه‌ی چندین برابرش استفاده‌ی مفید کرد. مثلا به جای اینکه کورکورانه و بدون اطلاع وارد رشته‌ای شویم، از تجربه‌ی فرد موفقی در آن رشته استفاده کرده و از خیلی از راه‌های اشتباه و مسائل مشکل‌زایی که ممکن بود باعث شکست، اتلاف زمان و سرگردانی‌مان بشود، جلوگیری کنیم.
شاید بعدا در مورد این بحث بیشتر نوشتم.
  • Milad