کولاک

یک وبلاگ برای خودم

کولاک

یک وبلاگ برای خودم

پیام های کوتاه
  • ۱۴ آبان ۹۵ , ۱۹:۲۰
    note
  • ۲۲ آذر ۹۴ , ۱۵:۲۰
    حرف
  • ۰
  • ۰

چهار ماه گذشت.با همین سرعت.انگار همین دیشب بود آن شب لعنتی.

نمیگویم اتفاقات خوبی نداشتم اما اتفاقات زجرآور و ناراحت کننده ی بیشتری داشتم.

از لحاظ درسی که رکورد بدترین ترم را زدم،یعنی از این مزخرف تر نمی شد.

از لحاظ غیر درسی هم که کار مثبت قابل توجهی که بشود عرض کرد،ندارم.

این دو ماه هم بالاخره تمام خواهد شد.

عمرم هم به آخر خواهد رسید،من هم تمام خواهم شد،

به همین زودی،به همین سادگی.

واقعا دارم چه کار دارم میکنم!

عمرم را،جوانی ام را.

آخ،جوانی.این روزهایی که دغدغه ام یک چیز پوچ و تباه شده،بهترین روز های عمرم هستند که بازگشتی ندارند.

تباهی ای که اگر ادامه یابد تمام زندگی ام را تباه میکند.

لعنت به من وقتی که اینچنین پوچم و عبث.

من دوست ندارم انسان تباهی باشم،من باید یک جایی به درد بخورم،یک کاری باید بکنم!

یک کار تاثیر گذار.

احساس خنثی بودن و بدردنخوری بدجوری اذیتم میکند،

بهرحال باید به جای اینکه انرژی و جوانی و عمرم را تلف بکنم باید روی کاری تمرکز کنم که بدردبخورم.

خدایا،پشیمانم از ظلم به خودم.

خدایا،نادمم از کارهای غلطم.

خدایا،فرصت و توفیق جبران میخواهم.

خدایا،مگر بنده ی ضعیف و رو سیاه و بدردنخورت،کسی جز تو دارد؟دریابم؛نگذار عمرم تباه شود،جوانی ام از بین رود.

خدایا،ناراحتم،اذیت می شوم از منفعل بودنم،از احساس پوچی متنفرم،نمی خواهم اینطور تمام شوم،تغییر میخواهم،تغییر مثبت.

خدایا،تغییر به سمتت میخواهم.

خدایا،میترسم که اینگونه ادامه پیدا کنم؛اگر اینگونه خواهم بود،جانم را بگیر،من این زندگی تباه را نمی خواهم.

خدایا،من ناشکر نیستم،نعمت های بیشمارت را شاکرم اما من هدف بزرگ تری میخواهم،کار مهم تری میخواهم.

خدایا،چه بگویم که جوانی ام را چطور گذراندم؟

خدایا،بی تو محال است.

خدایا،رفیق میخواهم برای آدم شدن،خدایی شدن،به تو رسیدن.

خدایا،همه ی چیز های خوب را هر چقدر که بهتر و بزرگتر،از تو میخواهم.من نمیدانم چه را میخواهم اما تو خوب میدانی.

خدایا،کمکم کن و توفیق بده برای عاقبت به خیر شدن.

چه چیز خوبی!خدایا،عاقبت بخیری میخواهم و صبری که این عاقبت بخیری را ببینم.

به حق محمد و آل محمد

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  • Milad
  • ۰
  • ۰

حجاب

معادله ی این دنیا معادله ی گیج کننده ایست؛

از یک طرف آنقدر ساده و سهل است که میبینی همه چیز مثل روز روشن است و معادله اش،دو دو تا ی ساده!

از طرف دیگر این معادله به حدی پیچیده و بغرنج و چند وجهی است و عوامل موثر در مسئله به طور سرسام آوری زیاد،که حتی جرئت نزدیک شدن به مسئله را نداری!

این دنیا،حساب و کتاب دارد،الا بختکی و شانسکی نیست به جان برادر.

بعضی وقت ها حجاب ها نمی گذارند که چیزی ببینیم،حجاب هایی که توضیحشان خیلی سهل و ممتنع است،مثل معادله ای که گفتم.

خدایا،من از زمانی میترسم که خودم حجابی باشم در برابر رسیدن به تو.

جایی که انسان در برابر نفسش کم می آورد و نمی تواند از نفس بگذرد،

خود انسان،حجابی می شود برای خودش.

خدایا،کمکم کن از نفسم در برابر تو بگذرم و برسم به تو.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

پناهگاه دنج

تقریبا یک ماهی می شود که کتابی را که امانت گرفته ام را نخوانده ام.

کتابی که خیلی هیجان داشتم بخوانمش،خیلی میخواهم بخوانمش، اما..

اگر هم این کتاب را بخوانم تازه به نقطه شروع رسیده ام.

به نظرم کتاب خواندن را نابلدم.چرا؟

کتاب کم میخوانم.اولین دلیلش هم همین گوشی و تلگرام و اینستاگرام و...

به حدی تنبل شده ام که متون بالا یکی دو جمله را نمی خوانم اصلا!

در این وانفسای بی حوصلگی،اینجا مثل یک پناهگاه دنجی است که غر بزنم، فریاد بکشم، آرام شوم، سکوت کنم و هر کاری.

 مدتی است از تلگرام و اینستاگرام لوگ آوت کرده ام.احساس بهتری دارم.

ولی جایگزینی مفید برای گذران وقتم هنوز پیدا نکرده ام.

دیروز یکی دو ساعت پیاده روی و آهنگ و خیابان و آخرش هم خدا.

شب را خوب خوابیدم.

آهنگ های این روزهام،آلبوم  نفس های بی هدف محسن یگانه، آهنگ سفر نرو حجت اشرف زاده و چند تا آهنگ دیگه.

چقدر موسیقی و آهنگ خوب است،مگر میشود بدون آهنگ زندگی کرد!

دیروز وقتی به خدا رسیدم،یکهویی،بی مقدمه،بدون فکر،ازش رفیق خواستم.

دوستی خواستم برای هر دو دنیایم.

تنهایی سخت است،طوری سخت است که شاید محال!

یا رفیق من لا رفیق له.

خدایا،میدانم هیچ دعایی از درگاهت بدون پاسخ نمی ماند،دعایم را مستجاب کن.

خدایا،تنهایی نمیتوانم،سختم است.کمکم کن.

میدانم تنهایم نمیگذاری،اما یک رفیق میخواهم برای رسیدن به تو،برای با تو بودن،برای دنیا،برای آخرت،نمیدانم چه کسی،چطور،کجا،تو خوب میدانی.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

تلنگر

باید چه اتفاقی بیفتد که من به خودم بیایم.

بعضی چیزها مثل روز روشن است و من خودم را به کوری میزنم که نبینم.

مگر با پاک کردن صورت مسئله،مشکلی حل می شود؟

تا کی به این نابودی همه جانبه خودم ادامه خواهم داد؟

خدایا،بنده ی ضعیفت جز تو چه کسی دارد؟دریاب مرا.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

درمان

انسان بیماری های مختلفی دارد؛

بیماری هایی که به دو گروه تقسیم می شوند،جسمی و روانی.

بیماری های جسمی هرچقدر هم که پیچیده و سخت و لاعلاج باشند،عموما علائمی دارند که انسان را متوجه به خودشان می کنند؛شاید درد مهم ترین علامت بیماری های جسمی باشد.

بیماری های روانی،پیچیده تر از اینها هستند.در ظاهر چیزی معلوم نیست اما در باطن با یک فرد درب و داغان مواجهی که بعضا این اندازه از ویرانی نمود خارجی پیدا میکند و با فردی عصبی،پرخاشگر،افسرده،ناامید،پوچ،تهی و... رو به رو میشوی.

به نظرم خطرناک تر از اینها بیماری های روانی هستند که منجر به بیماری های جسمی میشوند!

استرسی که منجر به معده درد میشود،فشار روانی ای که جسم را داغان می کند و ... همگی از این نوع هستند.

خدایا،از این مرض نجاتم بده.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

انسان متزلزل

نه حال خوب ماندنی است،نه حال بد،فقط درد و رنج حال بد خیلی بیشتر در خاطرت میماند و ذوقت را نا ذوق می کند و طعم زندگی را تلخ تر!

این را می دانم که زندگی همیشه تلخ بوده و سخت.فقط ما خیلی وقت ها فراموشکار می شویم.به همین سادگی.

دنبال یک بهانه ی ناچیز هستم تا فراموش کنم.خود را به نفهمی بزنم و خر کیف باشم.

مگر میشود این دنیایی که خدا آدم را به آن تبعید کرده،دنیای خوشی ها باشد.

اصلا خوشی معنایی ندارد در این تبعیدگاه هرچند که هر خوشی خرکی عواقبی هم دارد.هرچیزی عواقبی دارد.

شاید یکی از خوشبختی های بشر باشد همین فراموشی اما تمام بدبختی هایش هم از همین فراموشی است.

حالا به این جمله دارم میرسم که زندگی دنیایی آنقدر سخت است که اگر می دانستند،هیچ کس نمی خواست زندگی بکند اما این خداست که درزندگی به انسان ها کمک می کند تا این زندگی تلخ را قابل تحمل کند.

باز هم میگویم انسان بسیار ناپایدار و متزلزل تر از این حرف هاست.

به حرفی،نگاهی،رفتاری،کلامی،جان می گیرد و جان می دهد،به آسمان ها صعود می کند یا به قعر زمین فرو می رود.

اصلا این دل را باید یک معجزه ی جداگانه قبول کرد.این دل چیست؟وسعتش تا به کجاست؟حد و مرزی دارد؟جنسی دارد؟از چه جنسی؟

  • Milad
  • ۰
  • ۰

هوایم بسیار مزخرف است.معلوم نیست با خودم چند چندم.بهانه هایم تمامی ندارد.

هر روزم هم مثل روز قبل.نه پیشرفت چشمگیری نه...

اصلا این ها را بیخیال.کارم شده شکایت.از اوضاع متنفرم.

اوضاعی که ساخته و پرداخته ی خودم است.خودم را مقصر میدانم.اما نمیدانم چه باید بکنم.

هدفی برای آینده ام ندارم.نمیدانم برای ده،بیست،سی سال آینده ام چه میخواهم.

اصلا سال پیش کش.کلا نمیدانم چه میخواهم.

همه چیز را میخواهم.

همه چیز را هرچقدر هم که بهتر و بیشتر باشد میخواهم اما چه میخواهم را نمیدانم.

اصلا کار این روزهایم شده گله و شکایت از خودم.جالب اینکه خودم هم قبول دارم که کار و تلاش نمیکنم.

زحمت نمیکشم.با این وجود اصلا کاری نمیکنم.دست روی دست گذاشته ام.

چشمم را به روی گذر فرصت و زمان بسته ام.از خودم حالم بهم میخورد.

از اینکه هدفی ندارم.چیزی از زندگی نمیخواهم.راحت طلبی را انتخاب کرده ام و انتظار دارم که همه ی چیز های خوب را بدست آورم.

نه عزیز من.این راهش نیست.ببین،باید یکی از این دو کار را انجام دهم؛یا باید به اندازه ی تلاشم آرزو کنم،یا به اندازه آرزوهایم تلاش.همین.

من با زندگی ام نمیدانم چه کنم.هر چه پیش آید خوش آید شده است راه من برای زندگی.

از اتفاقاتی که برایم رخ میدهد نمیدانم چرا عبرت نمیگیرم.

باید هدفمند باشم.

باید شب و روز به آن هدفم فکر کنم.نقشه بکشم.برای آن هدفم تلاش کنم.

وگرنه اینکه بگویم بدو!خب،به کجا؟باید آن کجا را مشخص کنم.

از این بی کار نشستن و به خودم بد و بیراه گفتن خسته شده ام.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

موجود

به یک موجود بی حوصله ی بدرد نخوره مفتضح دست و پا چلفتی الدنگ تبدیل شدم که تحملم برای خودم سخته،چه برسه به اطرافیانم و پدر و مادرم که مرا تحمل میکنند!

خدایا،غلط کردم غلط.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

ناتوان

احساس که نه کاملا حقیرم!

مدتی هست که میخواهم کاری بکنم و شروع نمیکنم!

این عبثی کارم را سخت تر میکند،همین!

  • Milad
  • ۰
  • ۰

کار ناتمام

مدتهاست که قصد انجام کاری را دارم،

اقدامات کور،موقتی،گذرا،ناپایدار و بی نتیجه ای را انجام داده ام.

میگویم بی نتیجه،یعنی این کارهای صورت گرفته هیچ نمی ارزد.

میخواهم کاری بکنم که این اطلاعاتی که دارم یکجا بدردم بخورند.

مطالعه سخت و تلاش پیگیر موثر خواهد بود(در هر کاری،به ویژه این کار)

پ.ن: با اوضاعی که دارم،بهتر است روی همین متمرکز باشم تا نتیجه بگیرم.

پ.ن2: نمیدانم چه میخواستم بنویسم.

  • Milad