کولاک

یک وبلاگ برای خودم

کولاک

یک وبلاگ برای خودم

  • ۰
  • ۰

هیچ وقت آدم ناامیدی نبودم و همیشه در بدترین شرایط هم امید داشتم اما اکنون و با این شرایط وضعیت متفاوتی دارم. تذکر میدهم که همه‌ی متن زیر شکایت و گله از وضع موجود است و شاید برای هیچ‌کس مفید نباشد.

روزگار دشواری دارم، با مسائل گوناگونی مواجهم، آینده‌ی شغلی و زندگی اجتماعی مبهمی دارم و نمی‌دانم چه‌خواهم کرد و چه خواهد شد و از همه بدتر آرزوهای دور و درازی دارم؛ در مقابل همه‌ی این‌ها ایرادات فراوانی که بسیار مهلک و کشنده‌اند دارم که عواقب آن‌ها به شدت خطرناک و جبران‌ناپذیراند.

از یک سو حواسم باید به خیلی چیزهایی که تابه‌حال اصلا متوجه‌شان نبود، باشد و از طرفی باید به فکر همان آینده‌ی مبهمم باشم و دیگر اینکه آمادگی پذیرش مسئولیت‌هایی که خواهی نخواهی باید بر دوش بکشی، اوضاع درهمی به وجود می‌آورد که دشوار است.

به راحتی می‌توانم از قبول مسئولیت امتناع کنم و سرم را مثل کبک در برف فرو کنم و شرایط را نبینم اما این چیزی نیست که می‌خواهم.

چیزی که باعث می‌شود این شرایط را بهتر ببینم که حاصل همه‌ی این فشارها، کلماتی می‌شوند که اینجا می‌نویسم، فشارها و سختی‌های موقتی هستند که از عهده‌شان برنمی‌آیم؛ الان که این مطلب را می‌نویسم هیچ مسئولیتی در قبال زندگی‌ خانواده‌ام و فرد دیگری ندارم و از هر دغدغه و فکر معیشت و زندگی آزادم و تنها مسئولیتم تنها در قبال خودم و زندگی آینده‌ام است.

اینکه مسئولیت و دغدغه‌ای ندارم را مدیون پدر و مادرم هستم که این شرایط راحت را برایم ایجاد کرده‌اند تا من در رفاهی نسبی باشم هرچند که خودشان زیر تمام فشارهای اقتصادی و معیشتی‌اند؛ اما احساس می‌کنم که این وضعیت مطلوب من نیست و من هم باید کاری بکنم و دقیقا هیچ کاری نمیکنم.

ناراحتم و مسبب همه‌ی عذاب وجدان هایم این است که مسئولیت و کار فعلی خودم را نه تنها به درستی انجام نمی‌دهم بلکه اصلا انجام نمی‌دهم و همچون کودکی که با هر بهانه‌ای خود را سرگرم بازی بچه‌گانه‌ای می‌کند، من نیز هرکاری می‌کنم تا از انجام تکالیفی که بر دوش دارم، فرار کنم.

احساسم این است که من بیش از حد در رفاه و بی‌مسئولیتی به سر می‌برم به گونه‌ای که در به انجام رساندن بدیهی‌ترین تکالیف هم راحت‌طلبی و تنبلی را برگزیده‌ام.

درست نمی‌دانم که از سر سختی و دشوار بودن این وظیفه و مسئولیتی که به عهده دارم از انجامش کوتاهی و امتناع می‌کنم یا مسئله‌ی دیگری‌ست؛ اما خوب می‌دانم که همه‌ی اینها بهانه‌هایی کودکانه و غیرواقع است چراکه کار کردن و کسب پول حلال دشوارتر از درس خواندن است که من حتی انجامش نمی‌دهم.

راستش از دست راحت‌طلبی خودم گیجم و نمی‌دانم چه بکنم.

اینکه در خودم توانایی‌هایی می‌بینم و قدرت انجام کارهای بزرگی در خودم سراغ دارم اما کاری نمی‌کنم، بزرگ‌ترین زجریست که این روزها می‌کشم.

آری انسان در زیانکاریست و سرمایه‌ی عمرش رو به تباهی است، و من به خاطر اینکه تاکنون کاری نکرده‌ام، خودم را نخواهم بخشید. در همه‌ی عمر امیدوار بودم اما امید به چه؟ تا زمانی که کشاورزی زحمتی نکشد و بذری نکارد و تلاشی برای به ثمر رساندن بذرش نکند، امیدواری برای محصول خوب بی‌فایده، عبث، پوچ و کاملا زیانکاری خواهد بود.

حکایت من هم مثل همان کشاورزی است که دانه‌ای نکاشته که دنیا مزرعه آخرت است و من در این مزرعه تاکنون چیزی نکاشته‌ام. حالا هرچقدر هم که می‌خواهم امیدوار باشم، جواب خدا هم اینچنین است که برای انسان جز حاصل تلاش او نیست.

این روزها ناراحتم؛ ناراحتی‌ام از دست خودم و ایراداتی که قبلا گفتم، است؛ هرچند که داشتن ایراد و عیب به تنهایی ناراحت کننده نیست و چیزی که عذاب‌آور است کاری نکردن و رفع عیب و ایراد است.

نعمت‌های برزگی دارم و امکانات و شرایط زندگی به لطف خدا و پدر و مادرم برایم مهیاست و شکر همه‌ی اینها برایم واجب است اما چه سود که نه تنها شکری که لایق چنین نعمت‌هایی باشد نمی‌کنم، بلکه کفران نعمت و کارهایی که نباید هم می‌کنم و می‌دانم که متضرر و خاسر منم و افسوس که دانستن متضمن عامل بودن و عمل کردن نیست.

حرف بسیار است و شکایت از ظلمی که به خود می‌کنم طولانی، اما در نهایت کدام بخشنده است که گناهانم را بیامرزد، کدام رزاق است که روزی بی منت دهد و کدام رحمان و رحیم است بر بندگانش؛ خدایا کمکم کن.

  • Milad
  • ۰
  • ۰
عنوان کتاب جلال آل احمد را دوست دارم: «از رنجی که می‌بریم».
چقدر متناسب این روزهای من است؛ انگار عنوانش را فقط برای من انتخاب کرده.
همه‌ی ما در زندگی رنج‌هایی داریم؛ در این رنج‌ها، زخم‌هایی می‌خوریم که گاه سطحی‌اند و در حد خراش و گاه کاری‌اند و عمیق. آن دسته که سطحی‌اند، زیاد قابل اعتنا نیستند، زخم هستند اما نه آنقدری که وادارت کنند واکنشی نشان دهی و نه آنقدر که از آن اتفاق خودت و زندگی‌ات متاثر شوی. درست در مقابل اینها، گاه زخم‌هایی می‌خوری که کاری‌اند، از پا درت می‌آورند و بد زمین‌ات می‌زنند.
زخم‌های کاری آدم را از زندگی می‌اندازد، چون از جایی زخم خورده‌ای که نباید؛ راستش درد این زخم‌های کاری و عمیق آنجاست که به ندرت دشمنی پیدا می‌شود که بتواند همچون زخمی را وارد کند و در اکثر مواقع این رنج بزرگ و درد عمیق را از طرف خودش یا دوست نزدیکش یا کسی که خیلی دوستش دارد، می‌خورد.
کسانی که آدم را می‌شناسند بهتر می‌دانند که چگونه آدم را ناکار کنند.
هرچقدر هم که بخواهی این درد را نادیده بگیری، به خودت دروغ بگویی یا فراموش کنی، همچنان جای زخم، همه چیز را فاش خواهد کرد. باید آدم پوست کلفتی باشی یا شانس و طالع و تقدیر یارت باشد که از این اتفاق بتوانی جان سالم به در ببری و اگر تحمل کردی و زنده ماندی هم تازه اول ماجراست و تا آخر عمر باید بسوزی و بسازی و دم نزنی که از خودی خورده‌ای.
بدترین رنج هم از خود انسان به انسان می‌رسد. آنچنان که بدترین ظلم را هم انسان در حق خودش به خودش می‌کند و چه چیز بیشتر از ظلم به خود و بد از ظلم به خود.
در این وانفسا که بیشتر افرادی که می‌بینی منفعت خود را در قبال زیر پا گذاشتن حق دیگران و نادیده گرفتن و حذف دیگران می‌بینند، بدترین کار این است که خودت هم کار خودت را یکسره کنی و در حق خودت، به خودت بد بکنی که من بد کردم، بد.
هرچقدر درباره‌ی ظلم‌هایی که به خود کرده‌ام بگویم، کم گفته‌ام.
هروقت از ظلم میگویم یاد جمله‌ی عین لام می‌افتم که نوشته بود:
«خدایا، من به خود ظلم کردم، پس هم مظلومم و هم ظالم، حال تو با من چگونه رفتار خواهی کرد؟!»
خدایا، من به خود ظلم می‌کنم٬ نجاتم بده.
  • Milad
  • ۰
  • ۰

روزهایی هست که انسان انتظارش را می‌کشد، برایش تدارک می‌بیند، برای فرا رسیدنش لحظه‌شماری می‌کند، خون دل می‌خورد، هزینه می‌کند، آرزویش را دارد که آن روز خاص را ببیند تا شاید خاطره‌ای شد برای سال‌های بعدی زندگی‌اش یا خاطره‌ای از خودش برای دیگران یادگار گذاشت یا حداقل تجربه‌ی تازه‌ای در آن روز بدست آورد که دیگر تا پایان عمر نمی‌خواهد یا نخواهد توانست آن روز موعود را تکرار کند.

این روزها مهم‌اند ولی تمام می‌شوند، تعدادشان محدود است، ممکن است تکرار نشوند، می‌توانند شامل تجربیات تلخ یا شیرین باشند، آدم یا آدم‌های دیگری هم احتمالا در آفرینش این روزها نقش مهمی دارند و خواهی نخواهی روزگار پستی و بلندی‌هایی دارد و آدم‌های این روزها دچار سرنوشت‌های متفاوتی در آینده‌ی دور و نزدیک خواهند شد٬ چه بسیار دوستانی که دشمن شوند و چه بسیار دشمنانی که دوست شوند.

برای همین است که نباید بیش از حد به این روزها وابسته شد؛ من منکر اهمیت و ارزش این روزها نیستم اما وابستگی و دل‌بستگی شدید به این روزهای خاص می‌تواند کشنده باشد؛ گاه تا آخر عمر و هربار با تلنگری کوچک روزها و آدم‌ها و خاطراتی برای انسان زنده می‌شوند و هربار انسان با آن یادها میمیرد و میمیرد. نکشه‌اش اینجاست که روزهای سخت، خاطرات تلخ و بدی هایی که در حق هرکسی در آن روزها شده، بیشتر از خوشی‌ها و آسودگی‌ها و شیرینی‌ها در یادها می‌مانند که اگر این طور نیست، آن قسمت‌های تاریک لااقل بیشتر خودشان را نشان می‌دهند و با هر ملال و پستی زندگی دوباره مرور می‌شوند.

اصلا روی حرفم با این روزهای خاص نبود و نیست، بلکه درست نقطه‌ی مقابل این روزها مطلوب و موردنظر است؛ روزهایی از جنس عادت، تکرار، معمول و همیشگی که عاری از هرگونه برجستگی و خاطره و دور از هر نشان و رنگ و تعلق است.

این روزها دقیقا همان قدر می‌ارزند که روزهای خاص؛

ویژگی این روز‌ها تکرارشان است، دائما تکرار می‌شوند اما ما به خاطر روزهای خاص، به سادگی فدایشان می‌کنیم و از دست می‌دهیم؛ این روزهایی که می‌گویم مهم‌اند چون هرکدام از این روزها می‌توانند روزی خاص بشوند؛ تنها چیزی که نیاز دارند ماییم.

هر روز می‌تواند تکراری باشد یا روزی نو، بسته به دیدگاه و طرز نگرش ما کاملا متفاوت است؛ دو سبک زندگی متفاوت و دو دنیای متفاوت.

این روزهایی که می‌گذرانم دچار تکرار و غافل از خویشم. نمی‌دانم و نمی‌فهمم که روزها از پی چه چیز و چگونه می‌گذرند ولی به سرعت و با ملال می‌گذرند. روزهایی که خاطره نمی‌شوند اما تباه چرا.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

کمک

از زمانی که یادم می‌آید همین طور بود که می‌خواستم به دیگران کمک کنم؛ مهم نبود چه کمکی، اما هر کاری که از دستم برمی‌آمد را برای کسی که به آن کار نیاز داشت، دریغ نمی‌کردم.

اما الان در برزخی گیر افتاده‌ام که عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام ناراحت‌اند و من کمکی از دستم بر نمی‌آید.

ای کاش کاری می‌کردم.

می‌گویند حضرت یونس(ع) زمانی که در شکم ماهی گرفتار شد، ذکری را گفت که در قرآن هم آمده و به ذکر یونسیه مشهور است، یکی از نکات خوبش همین است که در قرآن نگفته چهل بار یا صد بار یا هزار بار تکرار کرد، چیزی که از آیه برمی‌آید این است که یکبار گفته اما از همه به غیر خدا روی برگردانده و فقط خدا را یکبار صدا زده است.

می‌گویند در زمان گرفتاری ذکر یونسیه را بخوانید؛ برای ما ها شاید لازم باشد چند ده بار یا چند صد بار بخوانیم تا شاید توجهی که باید و شاید را به خدا پیدا کنیم اما با نکته‌ی بالا، یکبار هم کافیست اگر از هرچه غیر خداست دست بکشیم و امیدمان تنها خدا باشد.

خدایا، کمکم کن.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

انسانیت

امروز حالم خوب نبود؛ ناراحتی‌ام از ناراحتی عزیزیست که بسیار اذیت می‌شود. دلش را می‌شکنند و زندگی خوشش را ناخوش می‌کنند. این متن حاصل زجریست که از ناراحتیش دارم، بی سر و ته.

چیزی که ناراحتم می‌کند، دخالت بیش از حد دیگران در زندگی‌اش و درک نشدن و فهمیده نشدنش است. آدم هرچقدر هم که قوی باشد، تا حدی تحمل، گنجایش و ظرفیت دارد؛ از آن بیشتر را نمی‌کشد، تاب نمی‌آورد.

می‌بیند برای حفظ زندگی‌اش باید کوتاه بیاید، کوتاه می‌آید؛ می‌بیند برای زندگی‌اش باید از خواسته‌های معقول و حداقلی‌اش بگذرد، از خواسته‌هایش می‌گذرد؛ برای زندگی‌اش هرآنچه و هرآن‌کس را که مزاحم است از زندگی‌اش حذف می‌کند؛ از هیچ تلاشی برای زندگی‌اش دریغ نمی‌کند؛ اما وضع بدتر می‌شود.

شاید مشکل از اینجاست که همه‌ی اینها باید دوطرفه باشد، شاید مشکل از اینجاست که اگر همه‌ی اینها، یک طرفه هم باشد، نباید بیش از حد باشد که طرف مقابل خیال کند که همه‌ی اینها وظیفه‌اش است!

شاید مشکل از دو دنیای متفاوتی باشد که هر دو در آن زندگی می‌کنند. نمی‌دانم مشکل از کجاست.

دارم به این فکر می‌کنم که حالا و با شرایط فعلی، دنبال مقصر گشتن و تقصیرها را به گردن کسی انداختن، مشکلی را حل می‌کند؟

وقتی کسی کارهای طرف مقابلش برای حفظ زندگی را نمی‌بیند و او را آنطور که هست نشناخته مگر می‌شود از دیگری انتظاری داشت؛ مگر می‌شود استقلال فکری نداشت و زندگی کرد؛ مگر می‌شود قدرت تصمیم‌گیری مستقل نداشت و زندگی جدیدی شروع کرد، مگر می‌شود از زندگی‌ای که چندین سال به آن عادت کرده و ارزش‌ها و هنجارهایش به طرز مسخره‌ای تعریف شده باشند، بتوان دل کند و تغییر کرد؛ مگر می‌شود در زندگی همه چیز را مثل معامله که سود و ضرر دارد برخورد کرد و دائما به فکر سود بود؛ مگر می‌شود از زندگی اجتماعی تا این حد فراری بود که همه را بد پنداشت و خود را مطهر و مقدس و خوب و بری از معایب دانست که نتیجه‌اش قطع ارتباط با خویشان و فامیل‌ها بشود؛ مگر می‌شود تا به این حد دور از انصاف بود و همه چیز را از منظری دید که به نفعش است؛ خدایا مگر می‌شود؟

این شرایط یک مقصر و یک اشتباه ندارد؛ خیلی‌ها مقصرند و خیلی اشتباه‌ها صورت گرفته است. تقصیر همه‌ی ماست، همه‌ی ماهایی که وقتی می‌توانستیم کمک کنیم و نکردیم، وقتی می‌توانستیم راهنمایی بکنیم، نکردیم.

این دنیا دارمکافات است؛ اگر خوبی کردیم، خوبی می‌بینیم و اگر بدی کردیم، بدی. اصلا امکان ندارد که همه‌ی بدی‌ها و ظلم‌هایی که در حق یک نفر انجام داده‌ایم بی‌جواب بماند و خوبی نیز همین طور است.

گرفتاری‌هایی هست که بی‌خبر سراغ آدم می‌آیند و اصلا نمی‌دانی از کجا سر و کله‌شان پیدا شد که بی‌حساب و کتاب و مثل بختک افتاده‌اند وسط زندگی‌ات و گشایش‌هایی در زندگی است که مطمئنی کار هیچ کسی غیر خدا نمی‌تواند باشد؛ همه‌ی اینها شاید ساده به نظر بیایند اما بسیار پیچیده‌تر از چیزی هستند که به نظر می‌آیند.

کسانی که دل می‌شکنند و بدی دیگران را می‌خواهند، ثمر خواسته‌شان را خواهند دید و انسان‌های خوش قلب، ثمر قلب خودشان را خواهند دید.

امروز ناراحت بودم و ناراحتی‌ام زمانی بیشتر می‌شود که نمی‌توانم کاری بکنم.

خدایا کمک‌مان کن. آمین.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

دانشگاه

از بدو ورود به مدرسه تاکنون، هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده که مدرسه یا کلاسی را بدون دلیل موجه مثل بیماری غیبت کنم و نروم.

این پیش مقدمه را هم نوشتم تا بگویم که شنبه را عمدا و کاملا اختیاری دو تایم کلاسم را نرفتم و عملا پیچاندم. از لحاظ حضور در کلاس، با توجه به دانشگاه دولتی و طبق عادت اساتید مجبوریم در کلاس حضور داشته باشیم اما با توجه به تعداد غیبت مجاز، مشکلی در نرفتنم به کلاس نداشتم.

چیزی که مرا به نوشتن این مطلب واداشت، تفاوتی بود که امروز دیدم و احساس کردم. امروز روز متفاوتی برایم بود و تفاوت‌ها را در دوستان و هم دانشگاهی‌هایم دیدم.

هر یک از دوستانم را در حالی دیدم که برای موفق در خواسته‌هایشان تلاش می‌کردند و این برای این روزهای من که راحت‌طلبی را سرلوحه قرار داده‌ام، بسیار محرک بود. در واقع اگر انسان جوگیری بودم الان به شدت تحت این فضا قرار می‌گرفتم.

از دیدن انرژی بالای دوستانم روحیه گرفتم و تلاش‌های بی‌امان سجاد در ابعاد مختلف هم انگیزه‌ای مضاعف برایم بود.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

الهی

خدایا، دلم پر است، آشوبم، مضطربم، حیرانم، پوچم و تباه؛ مگر می‌شود کسی بی تو باشد و آرام و صبور. ببین چه می‌گویم! مگر می‌شود موجودی که وجودش از توست، بی تو شود، چقدر خنده‌دار و مضحک.

خدایا، به خودم بد کرده‌ام و روزگار بدی را میگذرانم.

خدایا، انسانی هستم ضعیف، گناهکار، ظالم، ظالم به خود، من چه دارم که به آن تکبر ورزم و مغرور شوم. از نادانی و جهلم روی از تو میگیرم.

خدایا، بی تو هیچم و بی عنایت تو از هیچ هم هیچ‌تر.

خدایا، کسی را ندیده‌ام با تو و ذلیل، و کسی را ندیده‌ام بی تو و عزیز.

خدایا، ایمانم گهگاه می‌لرزد، گاهی خودم را در هیاهوی نفس گم می‌کنم؛ کمکم کن تو را گم نکنم.

خدایا، مدتهاست که اسیرم؛ اسیر تعلقات دنیایی و گرفتار وابستگی‌های مادی. مگر می‌شود بدون لطفت از سد این دام مخوف که خود را به هزار زیور دروغین آراسته و هربار مکری تازه‌تر دارد، گذشت!

خدایا، هر چه کرده‌ام از جهل‌ام بوده و هرچه نکردم نیز از جهل‌ام.

خدایا، این را خوب می‌دانم که بارها و بارها توبه شکستم، اما این بار هم جز درگاهت، درگاهی نمی‌شناسم که بنده را توقع گذشت و رحمت از خدای خویش است.

خدایا، تا کمکت نباشد مرده‌ایم  و چون از روی رحمتت نظر بکنی زنده می‌شویم. مادامی که از کرم‌ات از سد نفس نگذشته‌ایم در زیانیم، ما را از زیانکاران مگردان.

خدایا، زبان و فکر و قلمی نارسا دارم و علیل از بیان ضعفم و لال از بیان بزرگی‌ات؛ خودت کمکم کن تا طوری بشناسمت که لایق توست، بگونه‌ای زندگی کنم که دلخواه توست و طوری بمیرم که سزوار لقای توست.

خدایا، ایمانم را لحظه به لحظه نسبت به خودت راسخ بگردان؛

خدایا، دلم را آرام و صبور و مطمئن قرار بده.

خدایا، خودت کمکم باش و یک لحظه و یک آن مرا به حال خودم وامگذار.

الهی آمین.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

این مطلب را بعد از کلی اتلاف وقت و خود را برای درس نخواندن به هر دری زدن، دارم می‌نویسم.

مدت‌هاست که علاقه‌ای به درس ندارم و عملا درس نمی‌خوانم. تلاش‌هایم برای درس خواندن بی‌نتیجه و بی‌فایده است و من را کاملا درمانده کرده است.

در ریشه‌یابی علت بی‌علاقه شدنم به درس خواندن شاید اصلی‌ترین علت همین اینترنت و فضای مجازی باشد. در روزگاری هیچ کدام از ابزار فعلی مثل گوشی هوشمند و اینترنت و شبکه‌های اجتماعی که شکارچی وقت و عمر انسان‌اند را نداشتم، وقتم آزاد بود و کاری بهتر برای انجام دادن پیدا می‌کردم؛ حداقل‌اش همین که از خانه بیرون می‌زدم و حال و هوایم عوض می‌شد.

الان به مرحله‌ای رسیده ام که جزوه جلوی رویم باز است، تمام شرایط و عوامل درس خواندن هم کاملا مهیاست و من همچنان درس نمی‌خوانم و حوصله‌اش را ندارم.

دور بودن از فضای مجازی اولین راه حلی است که به ذهن می‌رسد اما مطمئن نیستم که نتایج مطلوبی دارد یا نه. شاید هم با این حرفم می‌خواهم خودم را گول بزنم.

از اثرات اینترنت تنبلی شدید ذهن و جسم است تا حدی که در رختخوابم دراز بکشم و بدون هیچ فعالیت موثر مغزی مطالب پراکنده اما به ظاهر جذاب پیام‌رسانی مثل تلگرام را بخوانم.

نتیجه‌ی این راحت‌طلبی همین می‌شود که به جای تحمل دشواری درس‌خواندن، درس خواندن را دشوار می‌بینم و رغبتی برای مطالعه نمی‌یابم.

اینکه ارتباطم را قطع کنم در سبک زندگی‌ای که دارم بسیار دشوار است تا به حدی که غیرممکن به نظر می‌آید هرچند که محال نیست اما به هرحال مزایایی دارد که قابل چشم‌پوشی نیست.

از وضع موجود خسته شده‌ام و دیگر نمی‌خواهم اینطور ادامه پیدا کند.

شاید دلیل اینکه چرا همچون مطلب پر از گله و شکایتی نوشتم را بعدا بگویم.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

تصمیم برای ارشد خواندن سخت است اما من تصمیمم را گرفته‌ام.

دوست دارم ارشد بخوانم و آرزو دارم در یکی از دانشگاه‌های تهران قبول شوم. اگر در دانشگاه تهران هم قبول شوم که به آرزویم رسیده‌ام.

ارشد خواندن صرفا نه به خاطر مدرک، نه به خاطر پول، به خاطر اینکه دوست دارم شرایطم بهتر شود؛ احساس می‌کنم به چیزی که می‌خواستم در کارشناسی نرسیده‌ام و این مرا قانع نمی‌کند.

همواره و در همه‌ی شرایط دوست داشته‌ام مفید باشم. در بعضی موارد هم تمام سعی‌ام را برای این هدف به کار بستم؛ اما این احساس مفید بودن را در سال‌های دانشگاه، آنگونه که می‌خواسته‌ام، احساس نکردم.

اینکه فقط من باشم که تصمیم می‌گیرم، یعنی تنها پارامتر دخیل در مسأله، تصمیم من نیست؛ اینکه پدر و مادرم پشتیبان من هستند و شرایط را به طور مطلوبی آماده می‌کنند، مطمئنا در تصمیمم موثر‌اند. و همین طور عوامل دیگر.

اما خوب می‌دانم که تصمیم داشتن برکاری، متضمن انجام آن کار نیست.

انجام هر کاری مستلزم تصمیم برای انجام آن کار است اما کافی نیست. اینکه هدف داشته باشی و تلاش کنی با برنامه و طرح‌ریزی شده به هدف برسی، بسیار مهم است.

این مسیر همانند راهی طولانی و دوی ماراتنی که پر از سختی و ناملایمات و فراز و نشیب است، نیازمند تدبیر و مدیریت است.

باید فکر همه چیز را کرد و آهسته اما پیوسته حرکت کرد. هرگونه حرکت افراط و تفریط باعث شکست می‌شود.

قبلا نیز راجع به این مسأله نوشته‌ام که رمز موفقیت اسمرار است؛ خواه این استمرار به شکل عادت درآمده یاشد یا نه.

امیدوارم موفق شوم و تجربه‌هایم در این راه را در اینجا بنویسم.

  • Milad
  • ۰
  • ۰

کنکور ارشد در ظاهر فقط یک کنکور است اما به نظرم فراتر از این حرف‌هاست.

داستان این گونه است که در دهه‌ی هفتاد به دنیا آمدم؛ ظاهرا شانس با من یار بود که دهه‌ی شصتی نبودم وگرنه از دید متولدین این دهه، من هم جزء نسل سوخته می‌بودم.

به هزار بدبختی و هر جان کندنی بود بزرگ شدیم و البته که بزرگ شدنمان به سرعت نوشتن و خواندن این کلمات نبود ولی خوب به هرحال رسیدیم به سال کنکور. اتمسفر غالب خانواده و محیط اطراف این بود که باید دانشگاه قبول شوی. دانشجو شدن و دانشجو بودن، در نظر اطرافیان و خانواده تنها راه ادامه‌ی زندگی بود انگار.

من که در خانواده‌ی مرفه زندگی نمی‌کردم، ملاحظه‌ی شرایط اقتصادی خانواده و بار اضافی روی دوش پدرم نبودن، ایجاب می‌کرد که در دانشگاه سراسری قبول شوم که همین اضطراب و استرسی مضاعف بود.

سال کنکور گذشت و کنکور هم. نتیجه‌اش زیاد خوب نبود و مطابق میل هم نبود اما با یک انتخاب رشته‌ی خوب در شهر خودم از دانشگاه سراسری قبول شدم.

اوایل فکر می‌کردم که رشته‌ام مطابق انتظارم است و همان چیزی است که می‌خواستم اما بعد از اینکه تب وتاب دانشجو بودن و ورودی جدید بودن از بین رفت، تازه متوجه شدم که ای دل غافل این کجا و آن کجا!

متاسفانه وقتی این را فهمیدم که ۴ ترم از ورودم به دانشگاه گذشته بود و من گیر کرده بودم.

یکی از راه‌ها انصراف بود؛ اما بعد از انصراف چه کاری می‌توانستم بکنم؟

متقاعدکردن خانواده یک طرف، هزینه‌ی انصراف که باید پرداخت می‌کردم چون دانشجوی روزانه بودم و دولت پول اضافی برای خرج کردن من ندارد طرف دیگر و آوارگی و سرگردانی خودم نیز طرف دیگر.

آن روزها هم گذشت اما چه گذشتنی. درس‌ها را فقط پاس می‌کردم و گاهی می‌شد که درس یا دروسی را حتی پاس هم نمی‌کردم. منظورم از پاس کردن هم دقیقا اخذ حداقل نمره‌ی قبولی در امتحان است بدون درک و فهم از محتوا و مفاهیم اصلی درس.

تا الان که این روند ادامه دارد و من شده‌ام دانشجوی سال آخر.

اما این پایان ماجرا نیست؛ اوایل فکر می‌کردم که تنها من با ارشد خواندن و نخواندن مسأله دارم که بعدا متوجه شدم مسأله‌ی خیلی‌هاست.

عده‌ی زیادی از اتلاف عمرشان و تباه شدن دو سال از زندگیشان در کارشناسی ارشد شکایت دارند و همه را از این کار منع می‌کنند ولی همچنان صف عده‌ای که متقاضی شرکت در این آزمون‌اند، تناقضی است که انسان را در دو راهی سختی قرار می‌دهد.

نه اینکه آدم فقط به خاطر بقیه که درگیر این مشکل‌اند، دچار دو دلی شود نه، در واقع این مشکل از طرز نگرش و طرز برخورد با این مسأله ناشی می‌شود.

اصولا اگر هدفی به غیر از گرفتن مدرک ارشد نداشته باشی، مطمئنا از اتلاف عمر در این دوسال خواهی نالید؛ این را از تعداد زیاد کسانی که فقط به این دلیل وارد این معرکه شده‌اند می‌گویم.

مثل معلم‌هایی که فقط به خاطر مدرک و افزایش شاید چند ده هزار تومانی‌اش برای ارشد به دانشگاه می‌آیند و یا جوانانی که بدون هیچ انگیزه‌ای و فقط به خاطر اینکه بگویند ارشد دارند وارد دانشگاه می‌شوند.

برای پسرها، خدمت سربازی هم یکی از دلایل اصلی ادامه دادن و ادامه ندادن تحصیلات است. کسانی که فقط برای دیرتر رفتن به سربازی برای ارشد اقدام می‌کنند و کسانی که بعد از کارشناسی به خاطر سربازی ادامه نمی‌دهند که اینها هم به دو دسته تقسیم می‌شوند٬ کسانی که نمی‌خواهند ادامه دهند و به دنبال زندگی خودشان می‌روند و کسانی که بعد از سربازی می‌خواهند ادامه دهند.

گرفتن ارشد در صورتی که برای بالابردن سطح تفکر و نگرش تخصصی و عمیق در رشته‌ی موردنظر نباشد، بی‌فایده است. هرچند که حتی اگر کسی با این فرض هم وارد ارشد شود، اگر ادامه ندهد و دکتری نخواند هم کارش ناقص خواهد بود.

  • Milad