کولاک

یک وبلاگ برای خودم

کولاک

یک وبلاگ برای خودم

امروز هم دارد تمام میشود و من هنوز نفهمیدم برنامه ریزی یعنی چه؟

روش هایش کدامند؟بعترین و منعطف ترین پربازده ترین روش چیست؟

شبهای قدر تمام شد،حالا با تقدیراتمان سال جدید را شروع کرده ایم.

به قول حاج آقا پناهیان باید برنامه ریزی یکساله کرد.

برنامه ریزی معنوی!

مهمترین ارکان برنامه ریزی چیست؟اهداف کدام است؟راهکار؟

از دست خودم ناراحتم.دفترچه و خودکارهایی را که خریده بودم را بدون استفاده رها کرده ام،و این خیلی بد است.

نمیدانم منتظر چه هستم.شاید همین شروع کار برایم دشوار است،شاید مطمئن نیستم که موفقیت آمیز خواهد بود و یا هر چیز دیگر!

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

خدایا،بنده ی رو سیاهِ گناهکارت هستم.

امشب میخواهم که برای تو اعتراف کنم.

برای تمام گناه هایی که کردم،برای تمام عصیان و طغیان هایی که کرده ام،برای تمام ناشکری و کفرهایی که کردم.

خدایا،تمام اینها از جهل ام بوده اند.من از ظالمین به نفسم هستم،من از طغیانگران نیستم.من به خودم ظلم کردم.

خدایا،ندانسته ام،نفهمیده ام،غلط کرده ام.

خدایا،بنده ای ضعیف النفسم که هیچ نیستم،اما غرور،تکبر،خودخواهی،خود بینی،هوای نفس،شهوت،دمار از روزگارم درآورده اند.

خدایا،من نمیخواهم ذلیل این رذائل باشم،من نمیخواهم دربند و اسیر اینها باشم.

خدایا،من تو را میخواهم.

خدایا،بدون اختیار به این دنیا آمده ام،بدون اختیار هم از این دنیا خواهم رفت،نمیخواهم در این دنیا حیران و سرگردان باشم.

خدایا،فلاح و رستگاری در این دنیا و آخرت را از تو میخواهم.

اِلهی و رَبّی مَن لی غَیرُک

خدایا،غیر از تو کسی را ندارم.

چه کسی است که کمکم کند و دستم را بگیرد به جز تو.تنها تورا دارم.

خدایا،دلی بزرگ میخواهم که تو در دلم باشی؛

خدایا،همه ی فضائل را از تو میخواهم.رستگاری،عاقبت بخیری،ایمان،تقوا،صبر،علم،حلم،بصیرت،دین،دنیا و آخرت را از تو میخواهم.

خدایا،در این شب،به احترام امیرالمومنین علی ابن ابی طالب علیه اسلام، فلاح و رستگاری و عاقبت بخیری میخواهم.

خدایا،سرگشته ام و در بند نفس حیران و ملول،راه را نشانم بده.راهنمایم باشم.

من میخواهم به تو برسم که نهایت آرزوهایی.دستم را رها نکن.

خدایا،منیت را از من بگیر.من میخواهم که به تو برسم.

خدایا،از گناهانم بگذر،کمکم کن.

آمین

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

دو پست قبل،درمورد تغییر نوشته بودم.

واقعا تغییر باید مداوم باشد و حتما هم باشد.

نمیدانم برای تغییر پیش نیازهایی هست یا نه؛آیا باید سریع و بدون مقدمه تغییر کرد؟

تغییر را باید چه معنا کرد؟

اگر تغییر را دگرگونی و تحول معنا کنیم،این دگرگونی یعنی وضع موجود عوض شود.حال این عوض شدن میتواند مثبت یا منفی باشد.

مثبت زمانی است که شرایطت بهبود یابد،احساس خوبی از این عوض شدن داشته باشی،حالت خوب شود.

به نظرم اگر این عوض شدن در جهت دلخواه یعنی در جهتی که میخواهیم و هدفمان است باشد،مثبت است؛هرچند که این عوض شدن سخت باشد و با دشواری همراه باشد،مهم مثبت بودن تغییر است.

اگر تغییر نکنیم یا تغییر بکنیم،تغییری که حال به همزن باشد،حال کوکت را نا کوک کند،آن تغییر را منفی گوییم؛هرچند که این تغییر بسیار راحت،کاملا دلپذیر و در دسترس ترین عوض شدن موجود باشد.

منظورم این است که رنج لازم دارد،تغییر مفتی به دست نمی آید،در واقع هیچ چیز خوب به رایگان بدست نمی آید،.من باید این را با تمام سلول های وجودم بفهمم.

امروز اولین قدم تغییر را برداشتم؛تنهایی رفتم و گشتم،تابی خوردم و رفتم شهر کتاب؛

یک دفترچه یادداشت شطرنجی،سه خودکار آبی و قرمز و سبز!

همه چیز مهیاست برای ایجاد تغییر.تغییر مثبت!

آیا آمادگی تحمل رنج را دارم؟رنجی که ارزشم را بالاتر ببرد.

رنج خوب،رنجی است که انسان را قیمتی میکند،رنجی که باعث رشد شود.

به خاطر خودم باید راحت طلبی را کنار بگذارم.

خدایا،من تغییر میخواهم،تغییری خوب برای تعالی؛کمکم کن.

خدایا،من به وجودت ایمان دارم،ایمانم را روز به روز بیشتر و عمیق تر کن.

آمین.

خدایا،مدتی هست که برایت ننوشته ام.

این اواخر خوب نبودم،حال و روزم از خودم بدتر.

خدایا،روزهای سختی دارم و نمیدانم چه کنم.

دلم میخواهد این روز های سخت تمام شوند.

خدایا،حال خوب مگر بی تو میشود؟

خدایا،دیگر تحمل بعضی چیزها برایم بسیار دشوار است.

این وضعیتی که الان درش هستم،از همین دشوارهاست.

خدایا،راه!راه را نشانم بده.مدتی است که در دور باطلی گرفتارم.

انسان برای بعضی چیزها ساخته نشده،مثلا دورباطل؛

دور باطل انسان را نابود میکند،خسته میکند و میکشد.

خدایا،خسته ام.از این تلاش نکردن،از رنج کشیدن های بد،از سختی های بدون آسانی!

خدایا،رنج میخواهم،رنجی که من را به تو مشتاق کند،آدمم کند،الماسم کند.

خدایا،احساس پوچی میکنم،نمی خواهم اینطور باشم.

خدایا،میخواهم کاری بکنم،مفید باشم،از این بطالت لعنتی خلاص شوم.

خدایا،وقتی به خودم نگاه میکنم،میبینم که کاری نکرده ام و دستم خالیست.

هم مادی و هم معنوی.

در دورباطل زمان معنا ندارد،اصلا زمان را نمی فهمی،فقط میفهمی که دیگر تمام.

آن زمانی که گفتی بهتر از هزار ماه است در پیش است.

میبینی؟من از پوچی مفهوم زمانی که در آن گرفتارم میگویم و تو از برکت زمان!

خدایا،می خواهم برکت زمان را نشانم دهی،لیاقتش را از تو میخواهم.

خدایا،روزها از پی هم میگذرند و من در سختی ای هستم که جز خسران برایم ندارد.برکت زمانی را میخواهم که برایم خیر باشد.

خدایا،من تو را میخواهم که نهایت خواسته هایی.

چیز بزرگی میخواهم،اما میدانم که از خدای بزرگ،خواسته های بزرگی میخواهند.

خدایا،نجاتم بده.از این روز ها،زندگی،بطالت،پوچی،بی هدفی،نقصان،زیان.

آمین.

پ ن: چقدر حرف روی دلم مانده بود.

اصولا زندگی نباید در یک خط مستقیم باشد؛

زندگی ای که همه چیز طبق منوال باشد و بی کم و کاست که زندگی نیست.

به نظرم زندگی دارای مراحلی است و این مراحل هستند که از پستی و بلندی هایی تشکیل شده اند.

در هر مرحله چیزهاییست که حالم آدم را خوب می کنند و چیز هایی که به انسان احساس تنفر می دهند؛

دقیقا همینجا،اگر انسان،انسان باشد،در می یابد که بعضی احساس هایی هستند که به ظاهر لذت بخش اند و خوب،اما در باطن از آن حس هایی هست که اصل حال آدم را به فجیع ترین شکل ممکن خراب میکنند.

و چه بسا کارهایی که با چشم ظاهربین،درد و رنجی بیش نیستند،اما در باطن لذتی عمیق و پایدار که شیرینی ای ماندگار دارند.

دوست دارم این حرف ها را خوب هضم کنم،خوب بفهمم،اینها چیز هایی هستند که به تازگی دارم مزه مزه شان میکنم.میخواهم که طعمشان در ذهنم ماندگار شوند.

نمیدانم شاید بعدها این طرز فکر کامل تر شود یا منسوخ،نمیدانم.

در این هیاهو و طوفان حس های متناقض،باید تصمیم گرفت،انتخاب کرد؛

در این همهمه تصمیم سخت است،شاید یکی مثل من پیدا شود که اشتباه انتخاب کند،خب آیا همه چیز تمام است؟

معلوم است که نه.

باید تغییر کرد،تغییر مثبت.

تغییر یعنی راه و روشت،سبک فکرت،عوض شود.بهتر شود،درست شود.

مهم است که  در وجودتاحساس تغییر بکنی اما مهم تر این است که قدم برداری در راه این بهبود.

به نظرم باید کامل تر شوم.باید انتخاب کنم،

مثل داستانی که این روز ها در تلگرام خواندم:

"یک پایت را بردار"

نمی شود که هم خدا را بخواهی هم خرما را،تکلیفت را مشخص کن؛حتما با خودت.

خدایا،مثل همیشه کم آورده ام،کمک میخواهم،کمکم کن.آمین.

بسمه تعالی
امتحان را گندزدم.
والسلام

امیدوارم امشب آخرین شب امتحان این درس در کارشناسی باشد!

من میتوانم و باید این درس را از پا در بیاورم؛حداقل نمره پاسی که میتوانم بگیرم.

فردا باید جزوه را مرور بکنم.

مطمئنا اثر زیمن سوال است که باید خوب بخوانم.

دوباره میگویم فصل ۴ و ۶ مهم هستند.

باید خوب جمع و جورش کنم.

خدایا کمک میخواهم.کمکم کن.

فردا امتحان سختی دارم و خدا باید رحم کند.

فصل ۶ را کمی جمع و جور کردم؛حداقل یکبار روی تمرینات را دیدم.

فصل ۴ هم حجمش زیاد است و هم مباحثش مهم.

خدایا کمک کن که کم نیاورم.خدایا کمک کن.

میدانستم که درس سختی است،الان هم میدانم که درس سختی است ولی نمیدانستم تا این حد!

از دیروز در باتلاق این درس گرفتار شده ام.

گرفتاری بیشتر هم که مربوط میشود به استرس امتحان از یک طرف،و از طرف دیگر حال و حوصله ی درس خواندن نداشتن!

همین الان اگر از من امتحان بگیرند،صفر هم نمیشوم.

نمیدانم فردا با چه انگیزه ای میخواهم بروم و امتحان بدهم.

خب،آه و ناله دیگر کافی است.

من باید از پس این درس ابرغول و این استاد چغر و بد بدن! بر بیایم.

اصلا دلم نمیخواهد این مباحث که به هیچ دردی از جمله کسب پول نمی خورد،دوباره با استاد دیگری و در کلاس دیگری تکرار شود.

حداقل باید کاری کنم که افسوس الانم را نخورم.

باید تمرینات مهم را حل کنم.مباحث مهم را از جزوه دوباره بخوانم.

زمان کم است؛زمان کم که نبود،خودم هدرش دادم،نباید اجازه دهم همین زمان اندک هم از دستم در برود.

تمرینات فصل ۴ و ۶ مهمتر هستند و همچنین مباحثشان؛اولویت با آنهاست.

من میتوانم در این حداقل زمان هم نمره پاسی از این استاد باهوش بد اخلاق افراطی بگیرم.

نیاز به یکی داشتم که بهم انگیزه بدهد،همین هایی را که نوشتم به عنوان انگیزه فرض میکنم.

حداقل باید تمریناتی که به نظر خودم مهم هستند را یاد بگیرم.

خدایا،فقط از تو کمک میخواهم.خدایا،کمکم کن.